قرآن; کتاب زندگی...کتابی برای هدایت

إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یِهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ
مشخصات بلاگ
قرآن; کتاب زندگی...کتابی برای هدایت

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا (30 فرقان )
و پیامبر گفت پروردگارا قوم من این قرآن را رها کردند

در تاریخ 93/09/27 تصمیم گرفتیم با گروهی از دوستان روزانه یه صفحه قرآن بخونیم
و هر کس توی هر صفحه ای نکته ای براش جالب بود ، یا چیزی در موردش می دونست ، یا تفسیری در مورد اون صفحه خونده بود رو با یقیه به اشتراک بذاره
اینجا رو هم بنا کردیم برای اینکه اگه خواستیم یه روزی مروری به مطالب بکنیم برامون ساده تر باشه
و یا اگه دوستی وسطای راه بهمون پیوست بتونه مطالب قبلی رو مرور کنه
شایدم یه زمانی بچه هامون خواستن بدونن فهم مادراشون از قرآن چه جوری بوده
هر چند امیدواریم که به زودی حضرت مهدی علیه السلام ظهور کنن و ما و بچه هامون قرآن رو همونجور بفهمیم که باید
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

آخرین مطالب

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جزء بیست و سوم» ثبت شده است

جمعه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۴ ب.ظ

451 . صفحه 451




بیست و یکم اسفند : 



نفیسه : 



(آیه 127)- قوم خیره‏سر و خودخواه زمان  الیاس پیامبر گوش به اندرزهاى مستدل، و هدایتهاى روشن این پیامبر بزرگ الهى فرا ندادند، «و به تکذیب او برخاستند» (فَکَذَّبُوهُ).

خداوند هم مجازات آنها را در یک جمله کوتاه بیان کرده، مى‏فرماید: «ولى به یقین همگى (در دادگاه عدل الهى) احضار مى‏شوند» (فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ).

و به کیفر اعمال زشت و شوم خود خواهند رسید.



(آیه 128)- ولى ظاهرا گروه اندکى از پاکان و نیکان و خالصان به الیاس ایمان آوردند، براى آنکه حق آنها فراموش نگردد، بلافاصله مى‏فرماید: «مگر بندگان مخلص خدا» (إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ).




(آیه 129)- در قسمت اخیر این داستان همان مسائل چهارگانه‏اى را که در سرگذشتهاى پیامبران دیگر- موسى و هارون و ابراهیم و نوح- آمده بود به خاطر اهمیتى که دارد تکرار شده است.

نخست مى‏فرماید: «ما نام نیک او را در میان امتهاى بعد باقى گذاردیم» (وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ).

امتهاى دیگر زحمات این انبیاء بزرگ را که در پاسدارى خط توحید، و آبیارى بذر ایمان منتهاى تلاش و کوشش را به عمل آوردند، هرگز فراموش نخواهند کرد، و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب آنها نیز جاویدان است.




(آیه 130)- در مرحله دوم مى‏افزاید: «سلام بر الیاسین» (سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسِینَ).




(آیه 131)- در مرحله سوم مى‏فرماید: «ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم» (إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).



(آیه 132)- و در مرحله چهارم ریشه اصلى همه اینها را که «ایمان» است طرح کرده، مى‏گوید: «مسلما او (الیاس) از بندگان مؤمن ماست» (إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ).

«ایمان» و «عبودیت» سرچشمه احسان و احسان عامل قرار گرفتن در صف مخلصین و مشمول سلام خدا شدن است.




(آیه 133)- سرزمین بلازده این قوم در برابر شماست! پنجمین پیامبرى که در این سوره، نامش به میان آمده «لوط» است، که طبق صریح قرآن همزمان و معاصر با ابراهیم (ع) بوده است.

نخست مى‏گوید: «و لوط از رسولان (ما) است» (وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ).



(آیه 134)- و بعد از بیان این اجمال طبق روش اجمال و تفصیل که قرآن دارد به شرح قسمتى از ماجراى او پرداخته، مى‏گوید: به خاطر بیاور «زمانى را که او و خاندانش را همگى نجات دادیم» (إِذْ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ).



(آیه 135)- «مگر (همسرش) پیرزنى که از بازماندگان بود» و به سرنوشت آنان گرفتار شد» (إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغابِرِینَ).




(آیه 136)- «سپس بقیه را نابود کردیم» (ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ). جمله‏هاى کوتاه فوق اشاراتى به تاریخ پر ماجراى این قوم است که شرح آن در سوره‏هاى «هود» و «شعرا» و «عنکبوت» گذشت.



(آیه 137)- و از آنجا که همه اینها مقدمه‏اى است براى بیدار کردن غافلان مغرور در پایان این سخن اضافه مى‏کند: «و شما پیوسته صبحگاهان از کنار (ویرانه‏هاى شهرهاى) آنها مى‏گذرید ...» (وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ).



(آیه 138)- «و (همچنین) شبانگاه (نیز از آنجا عبور مى‏کنید) آیا نمى‏اندیشید»؟ (وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ). این تعبیر به خاطر آن است که شهرهاى قوم لوط در مسیر کاروانهاى مردم حجاز به سوى شام قرار داشت، و اینها در سفرهاى روزانه و شبانه خود از کنار آن عبور مى‏کردند اگر گوش شنوا داشتند فریاد دلخراش و جانکاه این قوم گنهکار بلادیده را مى‏شنیدند.

آرى! درس عبرت بسیار است اما عبرت گیرندگان کمند.



(آیه 139)- یونس در بوته امتحان: این ششمین و آخرین سرگذشت انبیا و اقوام پیشین است که در این سوره آمده سرگذشت «یونس» و قوم توبه کارش.

نخست همچون داستانهاى گذشته سخن از مقام رسالت او به میان آورده، مى‏گوید: «و یونس از رسولان (ما) است» (وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ).

یونس (ع) همانند سایر انبیا دعوت خود را از توحید و مبارزه با بت پرستى شروع کرد، و سپس با مفاسدى که در محیط رائج بود به مبارزه پرداخت، اما آن قوم در برابر دعوت او تسلیم نشدند.

تنها گروه اندکى که شاید از دو نفر تجاوز نکردند عابد و عالمى به او ایمان آوردند.

یونس آنقدر تبلیغ کرد که تقریبا از آنها مأیوس شد و به آنها نفرین کرد، به او وحى آمد که در فلان زمان عذاب الهى نازل مى‏شود، هنگامى که موعد عذاب نزدیک شد یونس همراه مرد عابد از میان آنها بیرون رفت در حالى که خشمگین بود، تا به ساحل دریا رسید در آنجا یک کشتى پر از جمعیت و بار را مشاهده کرد، و از آنها خواهش نمود که او را نیز همراه خود ببرند.



(آیه 140)- این همان است که قرآن در این آیه به آن اشاره کرده، مى‏گوید:

به خاطر بیاور «هنگامى را که به سوى کشتى پر (از جمعیت و بار) فرار کرد» (إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ).




(آیه 141)- به هر حال یونس سوار بر کشتى شد، طبق روایات ماهى عظیمى سر راه را بر کشتى گرفت، دهان باز کرد گوئى غذائى مى‏طلبد، سرنشینان کشتى گفتند: به نظر مى‏رسد گناهکارى در میان ماست!- که باید طعمه این ماهى شود، و چاره‏اى جز استفاده از قرعه نیست- در اینجا قرعه افکندند قرعه به نام یونس درآمد! قرآن در اینجا با یک جمله کوتاه به این ماجرا اشاره کرده، مى‏گوید: «و با آنها قرعه افکند (و قرعه به نام او افتاد) پس مغلوب شد»! (فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ).



(آیه 142)- به هر حال قرآن مى‏گوید: او را به دریا افکندند «و ماهى عظیمى او را بلعید، در حالى که مستحق سرزنش بود»! (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ).

مسلم است این ملامت و سرزنش به خاطر ارتکاب گناه کبیره یا صغیره‏اى نبود، بلکه علت آن تنها ترک اولائى بود که از او سر زد، و آن عجله در ترک قوم خویش و هجرت از آنان بود.

در روایتى آمده است که: «خداوند به آن ماهى وحى فرستاد که هیچ استخوانى را از او مشکن، و هیچ پیوندى را از او قطع مکن»!



(آیه 143)- یونس خیلى زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترک اولاى خویش استغفار کرد.

در اینجا ذکر معروف و پر محتوایى از قول یونس نقل شده که در آیه 87 سوره انبیا آمده، و در میان اهل عرفان به ذکر «یونسیّه» معروف است: «فنادى فى الظّلمات ان لا اله الّا انت سبحانک انّى کنت من الظّالمین او در میان ظلمتهاى متراکم فریاد زد که معبودى جز تو نیست، منزهى تو، من از ظالمان و ستمکاران بودم»! اکنون ببینم آیه در این زمینه چه مى‏گوید؟ در یک جمله کوتاه مى‏گوید: «و اگر او از تسبیح کنندگان نبود ...» (فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ).



(آیه 144)- «تا روز قیامت در شکم ماهى باقى مى‏ماند»! (لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ). و این زندان موقت تبدیل به یک زندان دائم مى‏شد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او مى‏گشت!



(آیه 145)- سپس خداوند مى‏فرماید: «ما او را در یک سرزمین خشک و خالى از درخت و گیاه افکندیم، در حالى که بیمار بود» (فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ).

ماهى عظیم در کنار ساحل خشک و بى‏گیاهى آمد، و به فرمان خدا لقمه‏اى را که از او زیاد بود بیرون افکند، اما پیداست این زندان عجیب سلامت جسم یونس را بر هم زده بود، بیمار و ناتوان از این زندان آزاد شد.



(آیه 146)- باز در اینجا لطف الهى به سراغ او آمد، چرا که بدنش بیمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار مى‏داد، پوششى لطیف لازم بود تا بدنش در زیر آن بیارامد.

قرآن در اینجا مى‏گوید: «ما بوته کدوئى بر او رویاندیم» تا در سایه برگهاى پهن و مرطوبش آرامش بیابد (وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ).



(آیه 147)- «یونس» را در اینجا رها مى‏کنیم و به سراغ قومش مى‏رویم.

هنگامى که یونس با حالت خشم و غضب قوم را رها کرد، و مقدمات خشم الهى نیز بر آنها ظاهر شد، تکان سختى خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندى را که در میان آنها بود گرفتند، و با رهبرى او در مقام توبه برآمدند، گریه سر دادند و مخلصانه از گناهان خویش و تقصیراتى که درباره پیامبر خدا یونس داشتند توبه کردند.

در اینجا پرده‏هاى عذاب کنار رفت و حادثه بر کوهها ریخت، و جمعیت مؤمن توبه کار به لطف الهى نجات یافتند.

هنگامى که یونس بعد از این ماجرا به سراغ قومش آمد. در تعجب فرو رفت که چگونه آنها در روز هجرتش همه بت پرست بودند ولى اکنون همه موحد خدا پرست شده‏اند؟

قرآن در اینجا مى‏گوید: «و او را به سوى جمعیّت یکصد هزار نفرى- یا بیشتر- فرستادیم»! (وَ أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ).




(آیه 148)- «آنها ایمان آوردند، از این رو تا مدت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهره‏مند ساختیم» (فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حِینٍ).

البته ایمان اجمالى و توبه آنها قبلا بود، ولى ایمان آنها بطور تفصیل به خدا و پیامبرش یونس و تعلیمات و دستورات او هنگامى صورت گرفت که «یونس» به میان آنها بازگشت.

درسهاى بزرگ:

مى‏دانیم طرح این سرگذشتها در قرآن مجید همه براى هدفهاى تربیتى است چرا که قرآن کتاب داستان نیست کتاب انسانسازى و تربیت است.

از این سرگذشت عجیب پندهاى بزرگى مى‏توان گرفت:

الف) این ماجرا نشان مى‏دهد که چگونه یک قوم گنهکار و مستحق عذاب مى‏توانند در آخرین لحظات مسیر تاریخ خود را عوض کنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهى بازگردند و نجات یابند.

ب) این ماجرا نشان مى‏دهد که ایمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار و برکات معنوى مواهب ظاهرى دنیا را نیز متوجه انسان مى‏سازد، عمران و آبادى مى‏آفریند، و مایه طول عمر و بهره‏گیرى از مواهب حیات مى‏شود.

ج) قدرت خداوند آنقدر وسیع و گسترده است که چیزى در برابر آن مشکل نیست، تا آن حد که مى‏تواند انسانى را در دهان و شکم جانور عظیم و وحشتناکى سالم نگهدارد، و سالم بیرون فرستد.




(آیه 149)- تهمتهاى زشت و رسوا: بعد از ذکر شش داستان از سرگذشت انبیاء پیشین و درسهاى آموزنده‏اى که در هر یک نهفته بود موضوع سخن را تغییر داده، به مطلب دیگرى که به مشرکان عرب سخت ارتباط داشته مى‏پردازد.

مسأله این است که جمعى از مشرکان عرب به خاطر انحطاط فکرى و نداشتن هیچ گونه علم و دانش خدا را با خود قیاس مى‏کردند و براى او فرزند و گاهى همسر قائل بودند.

نخست مى‏فرماید: «از آنان بپرس: آیا پروردگارت دخترانى دارد و پسران از آن آنهاست»؟! (فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ).

چگونه آنچه را براى خود نمى‏پسندید براى خدا قائل هستید! این سخن طبق عقیده باطل آنهاست که از دختر سخت متنفر بودند و به پسر سخت علاقمند، و گر نه پسر و دختر از نظر انسانى و در پیشگاه خدا از نظر ارزش یکسانند و معیار شخصیت هر دو پاکى و تقواست.



(آیه 150)- سپس به دلیل حسى مسأله پرداخته، باز به طریق استفهام انکارى مى‏گوید: «آیا ما فرشتگان را مؤنث آفریدیم و آنها ناظر بودند»؟ (أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ).

بدون شک جواب آنها در این زمینه منفى بود، چه این که هیچ کدام نمى‏توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا کنند.



(آیه 151)- بار دیگر به دلیل عقلى که از مسلمات ذهنى آنها گرفته شده باز مى‏گردد و مى‏گوید: «بدانید آنها با این تهمت بزرگشان مى‏گویند:» (أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ).



(آیه 152)- «خداوند فرزند آورده، ولى آنها به یقین دروغ مى‏گویند»! (وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ).



(آیه 153)- در اینجا بار دیگر خداوند آنها را مورد عتاب و سرزنش قرار داده، مى‏فرماید: «آیا دختران را بر پسران ترجیح داده است»؟! (أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِینَ).



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۴
* مسافر
پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۳ ب.ظ

450 . صفحه 450



بیستم اسفند :



نفیسه : 



(آیه 103)-ابراهیم خواب خود را برای فرزندش بیان میکند و اسماعیل نیز به او اطمینان میدهد که تسلیم امر خداست.اما اینکه در این میان چه‏ها گذشت، قرآن از شرح آن خوددارى کرده و تنها روى نقاط حساس این ماجراى عجیب انگشت مى‏گذارد.بعضى نوشته‏اند: فرزند فداکار براى این که پدر را در انجام این مأموریت کمک کند، گفت: پدرم ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مى‏ترسم از پاداشم کاسته شود! پدر جان! کارد را تیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم! قبلا پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود، چرا که بیم دارم چون مادرم آن را ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود.

آنگاه افزود: سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى ندیدى پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلى خاطر و تسکین دردهاى اوست، چرا که بوى فرزندش را از آن خواهد یافت، و هرگاه دلتنگ شود آن را در آغوش مى‏فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.

لحظه‏هاى حساسى فرارسید ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید، و هر دو در این لحظه به گریه افتادند.

قرآن همین اندازه در عبارتى کوتاه و پر معنى مى‏گوید: «هنگامى که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد ...» (فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ).

ابراهیم صورت فرزند را بر خاک نهاد و با سرعت و قدرت کارد را بر گلوى فرزند گذارد در حالى که روحش در هیجان فرو رفته بود، اما کارد برنده در گلوى لطیف فرزند کمترین اثرى نگذارد! ....

ابراهیم در حیرت فرو رفت بار دیگر کارد را به حرکت درآورد ولى باز کارگر نیفتاد. آرى! ابراهیم «خلیل» مى‏گوید: ببر! اما خداوند «جلیل» فرمان مى‏دهد نبر! و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد.


(آیه 104)- اینجاست که قرآن با یک جمله کوتاه و پرمعنى به همه انتظارها پایان داده، مى‏گوید: در این هنگام «او را ندا دادیم که: اى ابراهیم!» (وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ).


(آیه 105)- «آن رؤیا را تحقق بخشیدى» و به مأموریت خود عمل کردى (قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا).

«ما این گونه نیکوکاران را جزا مى‏دهیم» (إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).

هم به آنها توفیق پیروزى در امتحان مى‏دهیم، و هم نمى‏گذاریم فرزند دلبندشان از دست برود.


(آیه 106)- سپس مى‏افزاید: «این مسلما همان امتحان آشکار است» (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ).

ذبح کردن فرزند با دست خود، آن هم فرزندى برومند و لایق، براى پدرى که یک عمر در انتظار چنین فرزندى بوده، کار ساده و آسانى نیست.

و از آن عجیب‏تر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود، که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار به استقبال ذبح شتافت.


(آیه 107)- اما براى این که برنامه ابراهیم ناتمام نماند، و در پیشگاه خدا قربانى کرده باشد و آرزوى ابراهیم برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى کند و سنتى براى آیندگان در مراسم «حج» و سرزمین «منى» از خود بگذارد، چنانکه قرآن مى‏گوید: «ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم» (وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ).

یکى از نشانه‏هاى عظمت این ذبح آن است که با گذشت زمان سال به سال وسعت بیشترى یافته، و الآن در هر سال بیش از یک میلیون به یاد آن ذبح عظیم ذبح مى‏کنند و خاطره‏اش را زنده نگه مى‏دارند.


(آیه 108)- نه تنها خداوند پیروزى ابراهیم را در این امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلکه خاطره آن را جاویدان ساخت، چنانکه در این آیه مى‏گوید: «و نام نیک او را در امتهاى بعد باقى نهادیم» (وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ).


(آیه 109)- «سلام بر ابراهیم» آن بنده مخلص و پاکباز (سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِیمَ).


(آیه 110)- آرى «این گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم» (کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ). پاداشى به عظمت دنیا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى در خور سلام و درود خداوند بزرگ!

ذبیح اللّه کیست؟

آنچه با ظواهر آیات مختلف قرآن هماهنگ است این است که ذبیح «اسماعیل» بوده است.

روایات بسیارى نیز در منابع اسلامى آمده است که نشان مى‏دهد ذبیح «اسماعیل» بوده است نه اسحاق.


(آیه 111)- ابراهیم بنده مؤمن خدا: این آیه و دو آیه بعد آخرین آیاتى است که ماجراى ابراهیم و فرزندانش را در اینجا تعقیب و تکمیل مى‏کند.

نخست مى‏گوید: «او از بندگان با ایمان ماست» (إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ).

در حقیقت این جمله دلیلى است بر آنچه گذشت و این واقعیت را بیان مى‏کند که اگر ابراهیم همه هستى و وجود خویش و حتى فرزند عزیزش را یک جا در طبق اخلاص گذارد و فداى راه معبود خویش کرد به خاطر ایمان عمیق و قویش بود.


(آیه 112)- سپس به یکى دیگر از مواهب خدا به ابراهیم سخن مى‏گوید:

مى‏فرماید: «ما او را به اسحاق- پیامبرى از شایستگان- بشارت دادیم» (وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ).


(آیه 113)- و در این آیه، سخن از برکتى در میان است که خدا به ابراهیم و فرزندش اسحاق ارزانى داشت، مى‏فرماید: «ما به او و اسحاق برکت دادیم» (وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلى‏ إِسْحاقَ).

برکت در همه چیز، در عمر و زندگى، در نسلهاى آینده، در تاریخ و مکتب و در همه چیز.

اما براى این که توهّم نشود که این برکت در خاندان ابراهیم جنبه نسب و قبیله‏اى دارد بلکه در ارتباط با مذهب و مکتب و ایمان است، در آخر آیه مى‏افزاید: «و از دودمان آن دو، افرادى بودند نیکوکار و افرادى (که به خاطر عدم ایمان) آشکارا به خود ستم کردند» (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ).

و به این ترتیب آیه فوق به گروهى از یهود و نصارى که افتخار مى‏کردند ما از فرزندان انبیا هستیم پاسخ مى‏گوید که پیوند خویشاوندى به تنهائى افتخار نیست، مگر این که در سایه پیوند فکرى و مکتبى قرار گیرد.


(آیه 114)- مواهب الهى بر موسى و هارون: در اینجا به گوشه‏اى از الطاف الهى نسبت به «موسى» و برادرش «هارون» اشاره شده، نخست مى‏گوید: «ما به موسى و هارون منت بخشیدیم» و آنها را مرهون نعمتهاى خود ساختیم (وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ).


(آیه 115)- در نخستین مرحله مى‏فرماید: و آن دو و قومشان را از اندوه بزرگ نجات دادیم» (وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ).

چه اندوهى از این بزرگتر که بنى اسرائیل در چنگال فرعونیان جبار و خونخوار گرفتار بودند؟ پسرانشان را سر مى‏بریدند، و زنانشان را به خدمتکارى و مردان را به بردگى و بیگارى وا مى‏داشتند.


(آیه 116)- در مرحله دوم مى‏فرماید: «و آنها (موسى و هارون و بنى اسرائیل) را یارى کردیم تا (بر دشمنان خود) پیروز شدند» (وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبِینَ).

در آن روز که لشکر خونخوار فرعونى با قدرت و نیروى عظیم و در پیشاپیش آنها شخص فرعون به حرکت درآمد، بنى اسرائیل قومى ضعیف و ناتوان و فاقد مردان جنگى و سلاح کافى بودند، اما دست لطف خدا به یارى آنها آمد، فرعونیان را در میان امواج دفن کرد، و آنها را از غرقاب رهائى بخشید و کاخها و ثروت و باغها و گنجهاى فرعونیان را به آنها سپرد.


(آیه 117)- در سومین مرحله به مواهب معنوى که خدا به این قوم از بند رسته عنایت فرمود اشاره کرده، مى‏گوید: «ما به آن دو کتاب روشنگر دادیم» (وَ آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبِینَ).

آرى «تورات» کتاب مستبین یعنى کتاب روشنگر بود، و به تمام نیازمندیهاى دین و دنیاى بنى اسرائیل در آن روز پاسخ مى‏گفت، همان گونه که در آیه 44 سوره مائده نیز مى‏خوانیم: «ما تورات را نازل کردیم که هم در آن هدایت بود و هم نور و روشنائى».


(آیه 118)- در مرحله چهارم باز به یکى دیگر از مواهب معنوى- موهبت هدایت به صراط مستقیم- اشاره کرده، مى‏گوید: «و آن دو را به راه راست هدایت نمودیم» (وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ).

همان راه راست و خالى از هرگونه کجى و اعوجاج که راه انبیا و اولیا است، و خطر انحراف و گمراهى و سقوط در آن وجود ندارد.


(آیه 119)- در پنجمین مرحله به سراغ تداوم مکتب و بقاى نام نیک آنها رفته، مى‏گوید: «و نام نیکشان را در اقوام بعد باقى گذاردیم» تا به عنوان دو اسوه شناخته شوند، و مردم جهان از روش و تاریخ آنان الهام گیرند (وَ تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرِینَ).


(آیه 120)- در ششمین مرحله سخن از سلام و درود خداوند بر موسى و هارون است مى‏فرماید: «سلام بر موسى و هارون» (سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ).

سلامى که رمز سلامت در دین و ایمان، در اعتقاد و مکتب، و در خط و مذهب است.

سلامى که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.


(آیه 121)- و در هفتمین و آخرین مرحله به جزا و پاداش بزرگ خود به آنها پرداخته، مى‏گوید: آرى! «ما این چنین نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم» (إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).

اگر آنها به این افتخارات نائل شدند بى‏دلیل نبود، آنها محسن بودند، مؤمن و مخلص و فداکار و نیکوکار، و چنین کسانى باید مشمول این همه پاداش شوند.


(آیه 122)- سرانجام در این آیه به همان دلیلى اشاره مى‏کند که در داستان ابراهیم و نوح قبل از آن آمد، مى‏گوید: «آن دو (موسى و هارون) از بندگان مؤمن ما بودند» (إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ).

ایمان است که روح انسان را چنان روشن و نیرومند مى‏سازد که به سراغ احسان و نیکوکارى و پاکى و تقوا مى‏رود.


(آیه 123)- پیامبر خدا الیاس در برابر مشرکان: چهارمین سرگذشتى که از انبیاء پیشین در این سوره آمده است سرگذشت فشرده‏اى از «الیاس» است، مى‏فرماید: «و الیاس از رسولان (ما) بود» (وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ).


(آیه 124)- سپس براى شرح این اجمال به تفصیل پرداخته، مى‏گوید:

به خاطر بیاور «هنگامى را که به قومش گفت: آیا تقوا پیشه نمى‏کنید»؟ (إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ).


(آیه 125)- در این آیه با صراحت بیشترى از این مسأله سخن مى‏گوید: «آیا بت بعل را مى‏خوانید و بهترین آفریدگارها را رها مى‏سازید»؟! (أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِینَ).

گفته‏اند این بت طلائى به قدرى بزرگ بود که طولش به بیست زراع مى‏رسید! و چهار صورت داشت، و خدمه او بالغ بر چهار صد نفر بود!


(آیه 126)- به هرحال «الیاس» این قوم بت پرست را سخت نکوهش کرد، و ادامه داد: «خدائى (را رها مى‏کنید) که پروردگار شما و پروردگار نیاکان شماست» (اللَّهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبائِکُمُ الْأَوَّلِینَ).

مالک و مربى همه شما او بوده و هست، هر نعمتى دارید از اوست، و حل هر مشکلى با دست قدرت او میسر است، غیر از او نه سرچشمه خیر و برکتى وجود دارد و نه دفع کننده شر و آفتى.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۳
* مسافر
چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۳ ب.ظ

449 . صفحه 449




نوزدهم فروردین : 



نفیسه : 


(آیه 77)-در دو آیه قبل قرآن به این مورد اشاره نمود که خداوند دعای نوح را مستجاب و او را از غم نجات داد. سپس مى‏افزاید: «و فرزندانش را همان بازماندگان (روى زمین) قرار دادیم» (وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقِینَ).


(آیه 78)- به علاوه ذکر خیر و ثناء جمیل «و نام نیک او را در میان امتهای بعد باقى نهادیم» (وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ).

از او به عنوان یک پیامبر مقاوم و شجاع و دلسوز و مهربان یاد مى‏کنند، و او را «شیخ الانبیاء» مى‏نامند.


(آیه 79)- «سلام و درود باد بر نوح در میان جهانیان» (سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ).


(آیه 80)- و براى آن که این برنامه براى دیگران الهام بخش گردد، مى‏افزاید:

«ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم»! (إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).


(آیه 81)- «چرا که او از بندگان با ایمان ما بود» (إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ).

در حقیقت مقام عبودیت و بندگى و همچنین ایمان توأم با احسان و نیکوکارى که در دو آیه اخیر آمده، دلیل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهى بر او بود که اگر این برنامه از ناحیه دیگران نیز تعقیب شود مشمول همان رحمت و لطفند چرا که الطاف پروردگار جنبه شخصى و خصوصى ندارد.


(آیه 82)- در این آیه با جمله‏اى کوتاه و کوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و کینه توز را بیان کرده، مى‏گوید: «سپس دیگران [دشمنان او] را غرق کردیم» (ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ).

از آسمان سیلاب آمد، و از زمین آب جوشید، و سرتاسر کره زمین به اقیانوس پر تلاطمى مبدل شد! کاخهاى بیدادگران را درهم کوبید، و جسدهاى بى‏جانشان بر صفحه آب باقى ماند!


(آیه 83)- طرح جالب بت شکنى ابراهیم! به دنبال گوشه‏هایى از تاریخ پرماجراى نوح در اینجا بخش قابل ملاحظه‏اى از زندگى ابراهیم را ذکر مى‏کند.

نخست ماجراى ابراهیم را به این صورت با ماجراى نوح پیوند داده، مى‏فرماید: «و از پیروان نوح ابراهیم بود» (وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ).

او در همان خط توحید و عدل، در همان مسیر تقوا و اخلاص که سنت نوح بود گام برمى‏داشت، که انبیا همه مبلغان یک مکتب و استادان یک دانشگاهند.


(آیه 84)- بعد از بیان این اجمال به تفصیل آن پرداخته، مى‏فرماید:

به خاطر بیاور «هنگامى را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد» (إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ).

جالبترین تفسیر را براى «قلب سلیم» امام صادق علیه السّلام بیان فرموده در آنجا که مى‏خوانیم: «قلب سلیم قلبى است که خدا را ملاقات کند در حالى که هیچ کس جز او در آن نباشد».

درباره اهمیت قلب سلیم همین بس که قرآن مجید آن را تنها سرمایه نجات روز قیامت شمرده، چنانکه در سوره شعراء آیه 88 و 89 از زبان همین پیامبر بزرگ ابراهیم (ع) مى‏خوانیم: «روزى که اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى‏بخشند، جز کسى که با قلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور یابد».


(آیه 85)- آرى! ابراهیم با قلب سلیم و روح پاک و اراده‏اى نیرومند و عزمى راسخ مأمور مبارزه با بت پرستان شد، و از پدر (عمو) و قوم خودش آغاز کرد، چنانکه قرآن مى‏گوید: به خاطر بیاور «هنگامى را که به پدر و قومش گفت: اینها چیست که مى‏پرستید»؟! (إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ).

حیف نیست انسان با آن شرافت ذاتى و عقل و خرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بى‏ارزش تعظیم کند؟ عقلتان کجاست؟!


(آیه 86)- سپس این تعبیر را که توأم با تحقیر آشکار بتها بود با جمله دیگرى تکمیل کرد و گفت: «آیا غیر از خدا (که بر حق است) به سراغ این معبودان دروغین مى‏روید»؟ (أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ).


(آیه 87)- سرانجام سخنش را با جمله کوبنده دیگرى در این مقطع پایان داد و گفت: «شما درباره پروردگار عالمیان چه گمان مى‏برید»؟! (فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ).

روزى او را مى‏خورید، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه کرده، با این حال موجودات بى‏ارزشى را همردیف او قرار داده‏اید.


(آیه 88)- در تواریخ و تفاسیر آمده است که بت پرستان بابل هر سال مراسم عید مخصوصى داشتند غذاهائى در بتخانه آماده مى‏کردند و در آنجا مى‏چیدند به این پندار که غذاها متبرک شود، سپس دسته جمعى به بیرون شهر مى‏رفتند و در پایان روز باز مى‏گشتند و براى نیایش و صرف غذا به بتخانه مى‏آمدند.

لذا هنگامى که در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم کردند «او نگاهى به ستارگان افکند ...» (فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ).


(آیه 89)- «پس گفت: من بیمارم» و با شما به مراسم جشن نمى‏آیم! (فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ). و به این ترتیب عذر خود را خواست!


(آیه 90)- «آنها از او روى برتافته و به او پشت کردند» و بسرعت دور شدند (فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ).


(آیه 91)- به این ترتیب ابراهیم (ع) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر را خالى کرده و بیرون رفتند، ابراهیم نگاهى به اطراف خود کرد، برق شوق در چشمانش نمایان گشت، لحظاتى را که از مدتها قبل انتظارش را مى‏کشید فرا رسید، باید یک تنه برخیزد و به جنگ بتها برود، و ضربه سختى بر پیکر آنان وارد سازد، ضربه‏اى که مغزهاى خفته بت پرستان را تکان دهد و بیدار کند.

قرآن مى‏گوید: او وارد بتخانه شد «مخفیانه نگاهى به معبودانشان کرد و از روى تمسخر گفت: چرا (از این غذاها) نمى‏خورید»! (فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ).


(آیه 92)- سپس افزود: اصلا «چرا سخن نمى‏گوئید»؟ چرا لال و دهن بسته هستید! (ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ).


(آیه 93)- «سپس به سوى آنها رفت (آستین را بالا زد تبر را به دست گرفت) و ضربه‏اى محکم با دست راست بر پیکر آنها فرود آورد» و جز بت بزرگ، همه را درهم شکست (فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ).

و چیزى نگذشت که از آن بتخانه آباد و زیبا ویرانه‏اى وحشتناک ساخت.


(آیه 94)- بت‏پرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند، چه منظره وحشتناک و بهت‏آورى! لحظاتى چند مات و مبهوت، خیره خیره به آن ویرانه نگاه کردند. سپس سکوت جاى خود را به خروش و نعره و فریاد داد ... چه کسى این کار را کرده؟ کدام ستمگر؟! و چیزى نگذشت که به خاطرشان آمد جوان خداپرستى در این شهر وجود دارد، به نام ابراهیم «آنها با سرعت به او روى آوردند» (فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ).


(آیه 95)- نقشه‏هاى مشرکان شکست مى‏خورد: سرانجام ابراهیم را به همین اتهام به دادگاه کشاندند. او را مورد سؤال قرار داده و از او خواستند توضیح دهد.

قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیا بیان کرده و در اینجا تنها به یک فراز حساس آن قناعت مى‏کند و آن آخرین سخن ابراهیم با آنان در زمینه باطل بودن بت پرستى است مى‏گوید: ابراهیم «گفت: آیا چیزى را مى‏پرستید که با دست خود مى‏تراشید»؟! (قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ). آیا هیچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى‏کند؟


(آیه 96)- معبود باید خالق انسان باشد نه مخلوق او، اکنون درست بنگرید و معبود حقیقى را پیدا کنید: «خداوند هم شما را آفریده، و هم بتهائى را که مى‏سازید» (وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ).

آسمان و زمین همه مخلوق اویند و زمان و مکان همه از اوست، باید سر بر آستان چنین خالقى نهاد و او را پرستش و نیایش کرد.

این دلیلى است بسیار قوى و دندان شکن که هیچ پاسخى در مقابل آن نداشتند.


(آیه 97)- ولى مى‏دانیم زورگویان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبوده‏اند، و چون پیشرفت این منطق توحیدى را مزاحم منافع خویش مى‏دیدند با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند، تکیه بر قدرت خویش کردند «گفتند:

بناى مرتفعى براى او بسازید (و در میان آن آتش بیفروزید) و او را در جهنمى از آتش بیفکنید»! (قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ).


(آیه 98)- در اینجا قرآن به ریزه کاریها و جزئیات این مسأله که در سوره انبیا آمده است اشاره نمى‏کند، تنها در یک جمع بندى فشرده و جالب پایان این ماجرا را چنین بیان مى‏کند: «آنها طرحى براى نابودى ابراهیم ریخته بودند، ولى ما آنان را پست و مغلوب ساختیم» (فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِینَ).


(آیه 99)- ابراهیم (ع) از این مهلکه به سلامت بیرون آمد، و چون رسالت خود را در بابل پایان یافته مى‏دید تصمیم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت «و گفت: من به سوى پروردگارم مى‏روم، او مرا هدایت خواهد کرد» (وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّی سَیَهْدِینِ).

بدیهى است خداوند مکانى ندارد اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک و سرزمین انبیا مهاجرت به سوى خداست.


(آیه 100)- و در اینجا نخستین تقاضایش از خدا که در آیات فوق منعکس است تقاضاى فرزند صالح بود، فرزندى که بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد، و برنامه‏هاى نیمه تمامش را به پایان برساند، اینجا بود که عرض کرد: «پروردگارا! به من از صالحان [فرزندان صالح‏] ببخش» (رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ).

خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد، و فرزندان صالحى همچون «اسماعیل» و «اسحاق» به او مرحمت فرمود.


(آیه 101)- ابراهیم در قربانگاه! در اینجا سخن از اجابت این دعاى ابراهیم به میان آورده، مى‏گوید: «پس ما او [ابراهیم‏] را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت دادیم» (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ).

در واقع سه بشارت در این جمله جمع شده است بشارت تولد فرزندى پسر، و بشارت رسیدن او به سنین نوجوانى، و بشارت به صفت والاى حلم.


(آیه 102)- سرانجام فرزند موعود ابراهیم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب پدر را روشن ساخت، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسید.

در اینجا قرآن مى‏گوید: «پس هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید» (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ). یعنى به مرحله‏اى رسید که مى‏توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و کوشش کند و او را یارى دهد.

به هر حال به گفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت سیزده ساله بود که ابراهیم خواب عجیب شگفت انگیزى مى‏بیند که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشأن است، در خواب مى‏بیند که از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند یگانه‏اش را با دست خود قربانى کند و سر ببرد.

ابراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهى سرفراز بیرون آمده بود، این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد.

ولى باید قبل از هر چیز فرزند را آماده این کار کند، رو به سوى او کرد و «گفت:

پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح مى‏کنم، نظر تو چیست»؟! (قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏).

فرزندش که نسخه‏اى از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طیب خاطر از این فرمان الهى استقبال کرد، و با صراحت و قاطعیت «گفت: پدرم هر دستور دارى اجرا کن» (قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ).

و از ناحیه من فکر تو راحت باشد که «به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت» (سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ). این تعبیرات پدر و پسر چقدر پر معنى است از یک سو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند سیزده ساله مطرح مى‏کند و براى او شخصیت مستقل و آزادى اراده قائل مى‏شود، از سوى دیگر فرزند هم مى‏خواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد.

و به این ترتیب هم پدر و هم پسر نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزى کامل مى‏گذرانند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۳
* مسافر
سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۱ ب.ظ

448 . صفحه 448



هجدهم اسفند :


نفیسه :


(آیه 52)-از دو آیه قبل این موضوع مطرح میشود که برخی از بهشتیان به فکر دوستان خود در دنیا می افتند ،دوستانی که راهشان را از این بهشتیان جدا کرده بودند.یکی از بهشتیان می گوید: همنشینی در دنیا داشتم که به انحراف کشیده شده و در خط منکران رستاخیز قرار گرفت، «او پیوسته مى‏گفت: آیا (به راستى) تو این سخن را باور کرده‏اى ...»

(یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ).

(آیه 53)- «که وقتى ما مردیم و به خاک و استخوان مبدّل شدیم (بار دیگر) زنده مى‏شویم و جزا داده خواهیم شد» من که این سخنان را باور ندارم! (أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدِینُونَ).
اى دوستان! کاش مى‏دانستم الآن او کجاست؟ و در چه شرائطى است؟
آه جاى او در میان ما خالى است!


(آیه 54)- سپس «مى‏افزاید: (اى دوستان!) آیا شما مى‏توانید از او خبرى بگیرید»! (قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ).


(آیه 55)- «اینجاست که نگاهى (به سوى دوزخ) مى‏کند ناگهان او را میان دوزخ مى‏بیند»! (فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَواءِ الْجَحِیمِ).


(آیه 56)- او را مخاطب ساخته «مى‏گوید: به خدا سوگند نزدیک بود مرا (نیز) به هلاکت بکشانى»! (قالَ تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ).


(آیه 57)- چیزى نمانده بود که وسوسه‏هاى تو در قلب صاف من اثر بگذارد، و مرا به همان خط انحرافى که در آن بودى وارد کنى «و اگر (لطف الهى یار من نشده بود و) نعمت پروردگارم نبود من نیز از احضار شدگان (در دوزخ) بودم»! (وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِینَ).
این توفیق الهى بود که رفیق راه من شد، و این دست لطف هدایتش بود که مرا نوازش داد و رهبرى کرد.


(آیه 58)- سپس به یاران خود مى‏گوید: اى دوستان! «آیا ما هرگز نمى‏میریم» و در بهشت جاودانه خواهیم بود؟ (أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتِینَ).


(آیه 59)- «و جز همان مرگ اول مرگى به سراغ ما نخواهد آمد، و ما هرگز عذاب نخواهیم شد» (إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولى‏ وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ).


(آیه 60)- به هر حال این گفتگو را با یک جمله پرمعنى و بسیار احساس انگیز و مؤکد به انواع تأکیدات پایان داده، مى‏گوید: «راستى این همان پیروزى بزرگ است» (إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ).
چه پیروزى و رستگارى از این برتر که انسان غرق نعمت جاودانى و حیات ابدى و مشمول انواع الطاف الهى باشد؟


(آیه 61)- و سرانجام خداوند بزرگ با یک جمله کوتاه و بیدار کننده و پرمعنى به این بحث خاتمه داده، مى‏فرماید: «براى مثل این باید، عمل کنندگان عمل کنند» و به خاطر این مواهب تلاشگران بکوشند (لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ).
چه تعبیر زیبائى! مى‏گوید: تلاشگران براى این چنین هدفى باید تلاش کنند، براى بهشتى مملو از لذات روحانى، و پر از نعمتهاى جسمانى که شراب طهورش انسان را در نشئه‏اى ملکوتى فرو مى‏برد، و همنشینى دوستان باصفایش غمى بر دل نمى‏گذارد.


(آیه 62)- گوشه‏اى از عذابهاى جانکاه دوزخیان: بعد از بیان نعمتهاى روح بخش و پرارزش بهشتى، به بیان عذابهاى دردناک و غم انگیز دوزخى مى‏پردازد، و آن چنان ترسیمى از آن مى‏کند که در مقایسه با نعمتهاى پیشین در نفوس مستعد عمیقا اثر مى‏گذارد و آنها را از هرگونه زشتى و ناپاکى بازمى‏دارد.
نخست مى‏فرماید: «آیا این (نعمتهاى جاویدان بهشتى بهتر است یا درخت (نفرت انگیز) زقوم»؟! (أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ).
واژه «شجره» همیشه به معنى «درخت» نیست گاه به معنى گیاه نیز مى‏آید، و قرائن نشان مى‏دهد که منظور از آن در اینجا «گیاه» است.


(آیه 63)- سپس قرآن به بعضى از ویژگیهاى این گیاه پرداخته، مى‏گوید: «ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم» (إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِینَ).
اشاره به این که آنها هنگامى که نام «زقوم» را شنیدند به سخریه و استهزا پرداختند و از این رو وسیله‏اى براى آزمایش این ستمگران شد.


(آیه 64)- سپس مى‏افزاید: «آن درختى است که در قعر جهنم مى‏روید» (إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ).
ولى این ظالمان مغرور به سخریه ادامه دادند و گفتند: مگر ممکن است گیاه یا درختى از قعر جهنم بروید؟ آتش کجا و درخت و گیاه کجا؟
گویا آنها از این نکته غافل بودند که اصولى که بر زندگى آن جهان (آخرت) حاکم است با این جهان بسیار تفاوت دارد.


(آیه 65)- سپس مى‏افزاید: «شکوفه آن مانند سرهاى شیاطین است»! (طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ).
این تشبیه براى بیان نهایت زشتى و چهره تنفر آمیز آن است.


(آیه 66)- سرانجام قرآن مى‏گوید: آنها [مجرمان‏] از آن مى‏خورند و شکمها را از آن پر مى‏کنند»! (فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ).
این همان فتنه و عذابى است که در آیات قبل به آن اشاره شد، خوردن از این گیاه دوزخى با آن بوى بد و طعم تلخ با آن شیره‏اى که تماسش با بدن مایه سوزندگى و تورم است، آن هم خوردن به مقدار زیاد، عذابى است دردناک.


(آیه 67)- بدیهى است خوردن از این غذاى ناگوار و تلخ تشنگى‏آور است، «سپس روى آن آب داغ متعفنى مى‏نوشند» (ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ).


(آیه 68)- آن غذاى دوزخیان، و این هم نوشابه آنان، اما بعد از این پذیرائى به کجا مى‏روند، قرآن مى‏گوید: «سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است»! (ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِیمِ).


(آیه 69)- در این آیه قرآن دلیل اصلى گرفتارى دوزخیان را در چنگال این مجازاتهاى دردناک در دو جمله کوتاه و پرمعنى بیان مى‏کند، مى‏گوید: «چرا که آنها پدران خود را گمراه یافتند» (إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّینَ).


(آیه 70)- اما «با این حال بسرعت به دنبال آنان کشانده مى‏شوند» (فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ).
اشاره به این که چنان دل و دین بر تقلید نیاکان باخته‏اند که گوئى آنها را بسرعت و بى‏اختیار به دنبالشان مى‏دوانند و این اشاره به نهایت تعصب و شیفتگى آنها به خرافات نیاکان است.


(آیه 71)- اقوام گمراه پیشین: از آنجا که مسائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمان و مکان ندارد قرآن به تعمیم و گسترش آن مى‏پردازد، و ضمن چند آیه کوتاه و فشرده زمینه را براى شرح احوال بسیارى از امتهاى پیشین- که اطلاع بر احوالشان سند گویائى براى مباحث گذشته است- فراهم مى‏سازد.
نخست مى‏فرماید: «قبل از آنها بیشتر پیشینیان گمراه شدند» (وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ).


(آیه 72)- سپس اضافه مى‏کند: گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، «ما در میان آنها انذار کنندگانى فرستادیم» (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِیهِمْ مُنْذِرِینَ).
پیامبرانى که آنها را از شرک و کفر و ظلم و بیدادگرى و تقلید کورکورانه از دیگران بیم مى‏دادند، و آنها را به مسؤولیتهایشان آشنا مى‏ساختند.


(آیه 73)- سپس در یک جمله کوتاه و پرمعنى مى‏گوید: «اکنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و این اقوام لجوج گمراه به کجا رسید»؟ (فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ).


(آیه 74)- و در این آیه به عنوان یک استثنا مى‏فرماید: «مگر بندگان مخلص خدا» (إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ).
در واقع این جمله اشاره به آن است که عاقبت این اقوام را بنگر که چگونه آنها را به عذاب دردناکى گرفتار کردیم، و هلاک نمودیم، جز بندگان با ایمان و مخلص که از این مهلکه جان سالم به در بردند.


(آیه 75)- گوشه‏اى از داستان نوح: از اینجا شرح داستان نه نفر از پیامبران بزرگ خدا آغاز مى‏شود که در آیات پیشین بطور سربسته به آن اشاره شده بود، نخست از «نوح» شیخ الانبیا و نخستین پیامبر اولوا العزم شروع مى‏کند، و قبل از هر چیز به دعاى پر سوز او هنگامى که از هدایت قومش مأیوس شد اشاره کرده، مى‏فرماید: «و نوح ما را خواند (و ما دعاى او را اجابت کردیم) و چه خوب اجابت کننده‏اى هستیم» (وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ).
این دعا ممکن است اشاره به همان دعایى باشد که در سوره نوح آیه 26 و 27 آمده است «نوح گفت: پروردگارا! احدى از کافران را بر روى زمین مگذار، چرا که اگر آنها را به حال خود واگذارى بندگانت را گمراه مى‏کنند ...».

(آیه 76)- و لذا در این آیه بلافاصله مى‏فرماید: «و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهایى بخشیدیم» (وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ).
این اندوه بزرگ ممکن است اشاره به سخریه‏هاى قوم کافر و مغرور، و آزارهاى زبانى آنها و هتاکى و توهین نسبت به او و پیروانش باشد، و یا اشاره به تکذیبهاى پى در پى این قوم لجوج.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۱
* مسافر
دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۵۰ ب.ظ

447 . صفحه 447


هفدهم اسفند :


نفیسه :



(آیه 25)- دوزخیان بینوا که به مسیر جهنم هدایت مى‏شوند دستشان از همه جا بریده و کوتاه مى‏گردد، در این هنگام به آنها گفته مى‏شود شما که در دنیا در مشکلات به هم پناه مى‏بردید، و از یکدیگر کمک مى‏گرفتید «چرا در اینجا از هم یارى نمى‏طلبید»؟! (ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ). آرى! تمام تکیه گاههائى که در دنیا براى خود مى‏پنداشتید همه در اینجا ویران گشته است، نه از یکدیگر مى‏توانید کمک بگیرید، و نه معبودهایتان به یارى شما مى‏شتابند، که آنها خود نیز بیچاره و گرفتارند.



(آیه 26)- در این آیه مى‏افزاید: «بلکه آنها در آن روز در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند» و قدرت هیچ گونه اظهار وجود تا چه رسد به مخالفت ندارند (بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ).


(آیه 27)- اینجاست که آنها به سرزنش یکدیگر برمى‏خیزند و هر یک اصرار دارد گناه خویش را به گردن دیگرى بیندازد، دنباله روان، رؤسا و پیشوایان خود را مقصر مى‏شمرند، و پیشوایان پیروان خود را، و در این حال «رو به یکدیگر کرده و از هم مى‏پرسند ...» (وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ).


(آیه 28)- پیروان گمراه به پیشوایان گمراه کننده خود «مى‏گویند: (شما رهبران گمراهى بودید که به ظاهر) از طریق خیرخواهى و نیکى وارد شدید» اما جز فریب چیزى در کارتان نبود! (قالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمِینِ).
ما که به حکم فطرت طالب نیکیها و پاکیها و سعادتها بودیم دعوت شما را لبیک گفتیم، آرى تمام گناهان ما به گردن شما است، ما جز حسن نیت و پاکدلى سرمایه‏اى نداشتیم و شما دیو سیرتان دروغگو نیز جز فریب و نیرنگ چیزى در بساط نداشتید!


(آیه 29)- به هرحال پیشوایان آنها نیز سکوت نخواهند کرد و در پاسخ «مى‏گویند: شما خودتان اهل ایمان نبودید» تقصیر ما چیست! (قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ).
اگر مزاج شما آماده انحراف نبود، اگر شما خود طالب شر و شیطنت نبودید، کجا به سراغ ما مى‏آمدید؟ چرا به دعوت انبیا و نیکان و پاکان پاسخ نگفتید؟
و همین که ما یک اشارت کردیم با سر دویدید؟ پس معلوم مى‏شود عیب در خود شماست، بروید و خودتان را ملامت کنید!



(آیه 30)- دلیل ما روشن است «ما هیچ گونه سلطه‏اى بر شما نداشتیم» و زور و اجبارى در کار نبود! (وَ ما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ).
«بلکه خود شما قومى طغیانگر و متجاوز بودید» و خلق و خوى ستمگرى شما باعث بدبختیتان شد (بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغِینَ).
و چه دردناک است که انسان ببیند رهبر و پیشواى او که یک عمر دل به او بسته بود موجبات بدبختى او را فراهم کرده است، سپس از او بیزارى مى‏جوید.
حقیقت این است که هر کدام از این دو گروه از جهتى راست مى‏گویند.


(آیه 31)- لذا این گفتگوها به جایى نمى‏رسد، و سرانجام این پیشوایان گمراه به این واقعیت اعتراف مى‏کنند، مى‏گویند: «اکنون فرمان پروردگارمان بر همه ما مسلّم شده (و حکم عذاب درباره همه صادر گردیده) و همگى از عذاب او مى‏چشیم» (فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لَذائِقُونَ).
شما طاغى بودید و سرنوشت طغیانگران همین است، و ما هم گمراه و گمراه کننده.



(آیه 32)- «ما شما را گمراه کردیم همان گونه که خود گمراه بودیم» (فَأَغْوَیْناکُمْ إِنَّا کُنَّا غاوِینَ).
بنابراین چه جاى تعجب که همگى در این مصائب و عذابها شریک باشیم؟


(آیه 33)- سرنوشت این پیشوایان و آن پیروان: به دنبال بیان مخاصمه پیروان و پیشوایان گمراه در قیامت در کنار دوزخ که در آیات گذشته آمد، در این آیه سرنوشت هر دو گروه را یک جا بیان کرده، و عوامل بدبختى آنها را شرح مى‏دهد که هم بیان درد است و هم ذکر درمان.
نخست مى‏فرماید: «همه آنها [پیشوایان و پیروان گمراه‏] در آن روز در عذاب الهى مشترکند» (فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ).
البته اشتراک آنها در اصل عذاب مانع تفاوتها و اختلاف درکات آنها در دوزخ و عذاب الهى نیست، چرا که مسلما کسى که مایه انحراف هزاران انسان شده است هرگز در مجازات، همسان یک فرد عادى گمراه نخواهد بود.


(آیه 34)- سپس براى تأکید بیشتر مى‏افزاید: «ما این گونه با مجرمان رفتار مى‏کنیم» (إِنَّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ).
این سنّت همیشگى ماست، سنتى که از قانون عدالت نشأت گرفته است.


(آیه 35)- در این آیه به بیان ریشه اصلى بدبختى آنها پرداخته، مى‏گوید:
«آنها چنان بودند که وقتى کلمه توحید و لا اله الا اللّه به آنان گفته مى‏شد استکبار مى‏کردند» (إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قِیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ یَسْتَکْبِرُونَ).
آرى! ریشه تمام انحرافات آنها تکبر و خود برتربینى، و زیر بار حق نرفتن و بر سر سنتهاى غلط و تقالید باطل اصرار و لجاجت ورزیدن، و به همه چیز غیر از آن با دیده تحقیر نگریستن بود.


(آیه 36)- ولى آنها براى این گناه بزرگ خود عذرى بدتر از گناه مى‏آوردند «و پیوسته مى‏گفتند: آیا ما خدایان و بتهاى خود را به خاطر شاعر دیوانه‏اى رها کنیم»؟! (وَ یَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ).
شاعرش مى‏نامیدند چون سخنانش آن چنان در دلها نفوذ داشت و عواطف انسانها را همراه خود مى‏برد که گوئى موزونترین اشعار را مى‏سراید، در حالى که گفتارش ابدا شعر نبود، و مجنونش مى‏خواندند به خاطر این که رنگ محیط به خود نمى‏گرفت، و در برابر عقائد خرافى انبوه متعصبان لجوج ایستاده بود، کارى که از نظر توده‏هاى گمراه یک نوع انتحار و خودکشى جنون آمیز است، در حالى که بزرگترین افتخار پیغمبر صلّى اللّه علیه و اله همین بود که تسلیم این شرائط نشد!


(آیه 37)- سپس قرآن براى نفى این سخنان بى‏اساس و دفاع از مقام وحى و رسالت پیامبر صلّى اللّه علیه و اله مى‏افزاید: «چنین نیست، او حق آورده و پیامبران پیشین را تصدیق کرده است» (بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ).
محتواى سخنان او از یک سو، و هماهنگى آن با دعوت انبیا از سوى دیگر دلیل صدق گفتار اوست.


(آیه 38)- «اما شما (اى مستکبران کوردل و گمراهان بدزبان) بطور مسلم عذاب دردناک الهى را خواهید چشید» (إِنَّکُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِیمِ).


(آیه 39)- ولى گمان نکنید که خداوند انتقامجو است و مى‏خواهد انتقام پیامبرش را از شما بگیرد چنین نیست شما «جز به آنچه انجام مى‏دادید کیفر داده نمى‏شوید» (وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).
در حقیقت همان اعمال شماست که در برابر شما مجسم مى‏شود و با شما مى‏ماند و شما را شکنجه و آزار مى‏دهد.


(آیه 40)- این آیه که در حقیقت مقدمه‏اى است براى بحثهاى آینده یک گروه را استثنا کرده، مى‏گوید: «جز بندگان مخلص پروردگار (کسانى که خدا آنها را خالص کرده است) که از همه این کیفرها به دور و برکنارند» (إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ).
آرى! تنها این گروهند که به اعمالشان جزا داده نمى‏شوند، بلکه خدا با فضل و کرم با آنها رفتار مى‏کند و بى‏حساب پاداش مى‏گیرند.


(آیه 41)- گوشه‏اى از نعمتهاى بهشتى: در آیه قبل سخن از (عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ) به میان آمد، در اینجا مواهب و نعمتهاى بى‏شمارى را که خداوند به آنها ارزانى مى‏دارد، بیان مى‏کند که مى‏توان آن را در هفت بخش خلاصه کرد.
نخست مى‏گوید: «براى آنان [بندگان مخلص‏] روزى معین و ویژه‏اى است» (أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ).
این جمله اشاره به مواهب معنوى و لذات روحانى و درک جلوه‏هاى ذات پاک حق، و سرمست شدن از باده طهور عشق اوست، همان لذتى که تا کسى نبیند نمى‏داند.


(آیه 42)- سپس به بیان نعمتهاى دیگر بهشتى پرداخته، آن هم نعمتهایى که با نهایت احترام به بهشتیان داده مى‏شود، مى‏گوید: «میوه‏ها (ى گوناگون پرارزش) و آنها گرامى داشته مى‏شوند ...» (فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ). و به صورت میهمانهاى عزیزى با نهایت احترام از آنها پذیرائى مى‏شود.


(آیه 43)- از نعمت میوه‏هاى رنگارنگ و احترام و گرامى داشت که بگذریم سخن از جایگاه آنها به میان مى‏آید، مى‏فرماید: جایگاه آنها «در باغهاى (سرسبز) و پر نعمت بهشت است» (فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ).
هر نعمتى بخواهند در آنجا هست و هر چه اراده کنند در برابر آنها حاضر است.


(آیه 44)- و از آنجا که یکى از بزرگترین لذات انسان بهره گرفتن از مجلس انس با دوستان یکرنگ و با صفاست، در چهارمین مرحله به این نعمت اشاره کرده، مى‏گوید: «بهشتیان در حالى که بر تختها رو به روى یکدیگر تکیه زده‏اند» (عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ).


(آیه 45)- در پنجمین مرحله از بیان مواهب بهشتیان، سخن از نوشابه و شراب طهور آنهاست، مى‏فرماید: «و گرداگردشان قدحهاى لبریز از شراب طهور را مى‏گردانند» (یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ).
این ظرفها در گوشه‏اى قرار نگرفته که آنها تقاضاى جامى از آن کنند، بلکه به مقتضاى تعبیر (یُطافُ عَلَیْهِمْ) گرد آنها مى‏گردانند!


(آیه 46)- سپس به توصیفى از آن شراب طهور پرداخته، مى‏گوید: «شرابى سفید و درخشنده و لذت بخش براى نوشندگان» (بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ).
شرابى پاک، خالى از رنگهاى شیطانى، سفید و شفاف.


(آیه 47)- از آنجا که نام شراب و پیمانه و مانند اینها ممکن است مفاهیم دیگرى در اذهان تداعى کند بلافاصله در این آیه با ذکر جمله کوتاه و گویائى همه این مفاهیم را از ذهن شنوندگان مى‏شوید و مى‏گوید: «شرابى که نه در آن مایه تباهى عقل است، و نه از آن مست مى‏شوند» (لا فِیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ).
و جز هوشیارى و نشاط و لذت روحانى چیزى در آن نیست.



(آیه 48)- و سرانجام در ششمین مرحله به همسران پاک بهشتى اشاره کرده، مى‏گوید: «نزد آنها همسرانى است که جز به شوهران خود عشق نمى‏ورزند، به غیر آنان نگاه نمى‏کنند و چشمان درشت و زیبا دارند» (وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِینٌ).


(آیه 49)- در این آیه توصیف دیگرى براى همین همسران بهشتى بیان کرده و پاکى و قداست آنها را با این عبارت بیان مى‏کند: «گویى (از لطافت و سفیدى) همچون تخم مرغهایى هستند که (در زیر بال و پر مرغ) پنهان مانده» و دست انسانی هرگز آن را لمس نکرده است! (کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ).
مواهب گوناگونى که درباره بهشتیان در آیات گذشته ذکر شد مجموعه‏اى از مواهب مادى و معنوى است، گر چه حقیقت نعمتهاى بهشتى آن گونه که هست از اهل دنیا مکتوم خواهد بود، جز این که بروند و ببینند و دریابند!


(آیه 50)- جستجو از دوست جهنّمى! بندگان مخلص پروردگار که طبق آیات گذشته غرق انواع نعمتهاى معنوى و مادى بهشتند، ناگهان بعضى از آنها به فکر گذشته خود و دوستان دنیا مى‏افتند، همان دوستانى که راه خود را جدا کردند و جاى آنها در جمع بهشتیان خالى است، مى‏خواهند بدانند سرنوشت آنها به کجا رسید.
آرى! در حالى که آنها غرق گفتگو هستند و از هر درى سخنى مى‏گویند «بعضى رو به بعضى دیگر کرده مى‏پرسند ...» (فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ).


(آیه 51)- ناگهان «یکى از آنها (خاطراتى در نظرش مجسم مى‏شود رو به سوى دیگران کرده و) مى‏گوید: من همنشینى (در دنیا) داشتم ...»! (قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کانَ لِی قَرِینٌ).

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۰
* مسافر
يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۵۶ ب.ظ

446 . صفحه 446



شانزدهم اسفند :


نفیسه:




سوره صافّات سی و هفتمین سوره قرآن میباشد.

این سوره در «مکّه» نازل شده، و 182 آیه دارد.‏
محتواى سوره:
بطور کلى محتواى این سوره در پنج بخش خلاصه مى‏شود.
بخش اول: بحثى پیرامون گروههائى از ملائکه و فرشتگان خداوند، و در مقابل آنها گروهى از شیاطین سرکش و سرنوشت آنها را مطرح مى‏سازد.
بخش دوم: از کفار، و انکارشان نسبت به نبوت و معاد، و عاقبت کار آنها در قیامت سخن مى‏گوید، و گرفتارى تمام آنها در چنگال عذاب الهى، و نیز بخشى از نعمتهاى مهم بهشتى و لذات و زیبائیها و شادکامیهاى بهشتیان را شرح مى‏دهد.
بخش سوم: قسمتى از تاریخ انبیاى بزرگى، مانند «نوح» و «ابراهیم» و «اسحاق» و «موسى» و «هارون» و «الیاس» و «لوط» و «یونس» را به صورت فشرده و در عین حال بسیار مؤثر و نافذ بازگو مى‏کند، ولى بحث درباره «ابراهیم» قهرمان بت شکن، مشروحتر آمده است.
بخش چهارم: از یکى از انواع شرک که مى‏توان آن را «بدترین نوع شرک» دانست. یعنى اعتقاد به رابطه خویشاوندى میان خداوند و جن و خداوند و فرشتگان بحث مى‏کند.
و سرانجام بخش پنجم که آخرین بخش این سوره است، و در چند آیه کوتاه مطرح شده، پیروزى لشکر حق را بر لشکر کفر و شرک و نفاق، و گرفتار شدن آنها را در چنگال عذاب الهى، ضمن تنزیه و تقدیس پروردگار بیان مى‏دارد.
فضیلت تلاوت سوره‏:
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و اله آمده است:
«کسى که سوره صافات را بخواند به عدد هر جن و شیطانى ده حسنه به او داده مى‏شود، و شیاطین متمرد از او فاصله مى‏گیرند، و از شرک پاک مى‏شود و دو فرشته‏اى که مأمور حفظ او هستند در قیامت درباره او شهادت مى‏دهند که به رسولان خداوند ایمان داشته است».
و در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السّلام چنین مى‏خوانیم:
«کسى که سوره صافات را در هر روز جمعه بخواند از هر آفتى محفوظ مى‏ماند، و هر بلائى در زندگى دنیا از او دفع مى‏گردد، خداوند وسیعترین روزى را در اختیارش مى‏گذارد، و او را در مال و فرزندان و بدن، گرفتار زیانهاى شیطان رجیم و گردنکشان عنود نمى‏سازد، و اگر در آن روز و شب از دنیا برود خداوند او را شهید مبعوث مى‏کند، و شهید مى‏میراند، و او را در بهشت با شهدا هم درجه مى‏سازد».
هدف از تلاوت، اندیشه و سپس اعتقاد و بعد از آن عمل است، و بدون شک کسى که تلاوت این سوره را با این کیفیت انجام دهد هم از شر شیاطین محفوظ خواهد ماند، هم از شرک پاک مى‏گردد، و با داشتن اعتقاد صحیح و اعمال صالح در زمره شهیدان قرار خواهد گرفت.
ضمنا نامگذارى این سوره به نام «صافّات» به مناسبت آیه اول آن است.


(آیه 1)- فرشتگانى که آماده انجام مأموریتند: این سوره نخستین سوره از قرآن مجید است که اولین آیات آن با سوگندها شروع مى‏شود، سوگندهائى اندیشه انگیز، که فکر انسان را همراه خود به جوانب مختلف این جهان مى‏کشاند.
درست است که خداوند از همه راستگویان راستگوتر است، و نیازى به سوگند ندارد، ولى توجه به دو نکته مشکل سوگند را در تمام آیات قرآن که از این به بعد گهگاه با آن سر و کار داریم حل خواهد کرد.
نخست این که: همیشه سوگند به امور پر ارزش و مهم یاد مى‏کنند، بنابراین سوگندهاى قرآن دلیل بر عظمت و اهمیت امورى است که به آنها سوگند یاد شده.
دیگر این که سوگند همیشه براى تأکید است، و دلیل بر این است که امورى که براى آن سوگند یاد شده از امور کاملا جدى و مؤکد است.
به هرحال در آغاز این سوره به نام سه گروه برخورد مى‏کنیم که به آنها سوگند یاد شده است.
نخست مى‏فرماید: «قسم به آنها که صف کشیده‏اند و صفوف خود را منظم ساخته‏اند»! (وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا).


(آیه 2)- «همانها که قویا نهى مى‏کنند و باز مى‏دارند» (فَالزَّاجِراتِ زَجْراً).


(آیه 3)- «و آنها که پى در پى تلاوت ذکر مى‏کنند» (فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً).
معروف و مشهور آن است که توصیفات فوق اوصافى است براى گروههائى از فرشتگان.
گروههائى که براى انجام فرمان الهى در عالم هستى به صف ایستاده و آماده فرمانند.
گروههائى از فرشتگان که انسانها را از معاصى و گناه باز مى‏دارند، و وسوسه‏هاى شیاطین را در قلوب آنها خنثى مى‏کنند، و یا مأمور ابرهاى آسمانند و آنها را به هر سو مى‏رانند و آماده آبیارى سرزمینهاى خشک مى‏کنند.
و بالاخره گروههائى از فرشتگان که آیات کتب آسمانى را به هنگام نزول وحى بر پیامبران مى‏خوانند.


(آیه 4)- اکنون ببینیم این سوگندهاى پر محتوا سوگند به صفوف فرشتگان و انسانها براى چه منظورى بوده است؟
آیه شریفه این مطلب را روشن ساخته، مى‏گوید: «معبود شما مسلما یکتاست» (إِنَّ إِلهَکُمْ لَواحِدٌ).
سوگند به آن مقدساتى که گفته شد بتها همه بر بادند، و هیچ گونه شریک و شبیه و نظیرى براى پروردگار نیست.


(آیه 5)- سپس مى‏افزاید: «همان پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار دارد، و پروردگار مشرقها»! (رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ).
خورشید آسمان در هر روز از سال از نقطه‏اى غیر از نقطه روز قبل و بعد طلوع مى‏کند، و فاصله این نقاط با یکدیگر آنقدر منظم و دقیق است که حتى یک هزارم ثانیه کم و زیاد نمى‏شود، و هزاران هزار سال است که نظم «مشارق شمس» بر قرار مى‏باشد. در طلوع و غروب ستارگان دیگر نیز همین نظام حکمفرماست.


(آیه 6)- پاسدارى آسمان از نفوذ شیاطین! در آیات گذشته سخن از صفوف مختلف فرشتگان الهى بود و در اینجا از نقطه مقابل آنها، یعنى گروههاى شیاطین و سرنوشت آنها، سخن مى‏گوید، و مى‏تواند مقدمه‏اى باشد براى ابطال اعتقاد جمعى از مشرکان که شیاطین و جن را معبود خود قرار مى‏دادند.
نخست مى‏گوید: «ما آسمان نزدیک [پائین‏] را با ستارگان آراستیم» (إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ).
به راستى منظره ستارگان آسمان آنقدر زیباست که هرگز چشم از دیدن آن خسته نمى‏شود، بلکه خستگى را از تمام وجود انسان بیرون مى‏کند هر چند این مسائل در عصر و زمان ما براى شهر نشینانى که در دود کارخانه‏ها غوطه‏ورند، و طبعا آسمانى تاریک و سیاه دارند چندان مفهوم نیست، ولى روستانشینان هنوز مى‏توانند ناظر این گفته قرآنى یعنى تزیین آسمان با ستارگان درخشان باشند.


(آیه 7)- در این آیه به محفوظ بودن صحنه آسمان از نفوذ شیاطین اشاره کرده، مى‏گوید: «ما آن را از هر شیطان خبیث و عارى از خیر و نیکى حفظ کردیم» (وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ).


(آیه 8)- سپس مى‏افزاید: «آنها نمى‏توانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند (و هرگاه چنین کنند) از هر سو هدف (تیرهاى شهاب) قرار مى‏گیرند»! (لا یَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى‏ وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ).


(آیه 9)- آرى «آنها به شدت به عقب رانده مى‏شوند (و از صحنه آسمان طرد مى‏گردند) و براى آنان مجازاتى دائم است» (دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ). اشاره به این که نه تنها شیاطین از نزدیک شدن به عرصه آسمان منع و طرد مى‏شوند بلکه سرانجام گرفتار عذاب دائم نیز مى‏گردند.


(آیه 10)- در این آیه به گروهى از شیاطین سرکش و جسور اشاره مى‏کند که قصد صعود به عرصه بلند آسمان مى‏کنند، مى‏فرماید: «مگر آنها که در لحظه‏اى کوتاه براى استراق سمع به آسمان نزدیک شوند که شهاب ثاقب آنها را تعقیب مى‏کند» و مى‏سوزاند (إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ).
«شهاب» در اصل به معنى شعله‏اى است که از آتش افروخته زبانه مى‏کشد، و به شعله‏هاى آتشینى که در آسمان به صورت خط ممتد دیده مى‏شود نیز مى‏گویند.
مى‏دانیم اینها ستاره نیستند، بلکه شبیه ستارگانند، قطعات سنگهاى کوچکى هستند که در فضا پراکنده‏اند، و هنگامى که در حوزه جاذبه زمین قرار گیرند به سوى زمین جذب مى‏شوند، و بر اثر سرعت و شدت برخورد آنها با هواى اطراف زمین مشتعل و برافروخته مى‏شوند.
«ثاقب» به معنى نافذ و سوراخ کننده است، و در اینجا اشاره به این است که به هر موجودى اصابت کند آن را سوراخ کرده و آتش مى‏زند.


(آیه 11)- آنها که هرگز حق را پذیرا نمى‏شوند! قرآن همچنان مسأله رستاخیز و مخالفت منکران لجوج را تعقیب مى‏کند و به دنبال بحث گذشته از قدرت خداوند و خالق آسمان و زمین بر همه چیز مى‏فرماید: «از آنها بپرس آیا آفرینش (و معاد) آنان سخت‏تر است یا آفرینش فرشتگان» و آسمانها و زمین (فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا).
آرى «ما آنها را از گل چسبنده‏اى آفریدیم»! (إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِینٍ لازِبٍ).
گویا مشرکان که منکر معاد بودند بعد از شنیدن آیات گذشته در مورد آفرینش آسمان و زمین و فرشتگان اظهار داشتند، آفرینش ما از آن مهمتر است.
قرآن در پاسخ آنها مى‏گوید: آفرینش انسانها در مقابل آفرینش زمین و آسمان پهناور و فرشتگانى که در این عوالم هستند چیز مهمى نیست، چرا که مبدأ آفرینش انسان یک مشت خاک چسبنده بیش نبوده است.
زیرا مبدأ آفرینش انسان نخست «خاک» بود سپس با «آب» آمیخته شد، کم کم به «صورت لجن بدبوئى» درآمد و بعد به صورت «گل چسبنده‏اى» شد و با این بیان میان تعبیرات گوناگون در آیات قرآن مجید جمع مى‏شود.



(آیه 12)- سپس مى‏افزاید: «تو از (انکار آنها نسبت به معاد) تعجب مى‏کنى ولى آنها (معاد را) مسخره مى‏کنند» (بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ).
تو آنقدر با قلب پاکت مسأله را واضح مى‏بینى که از انکار آن در شگفتى فرو مى‏روى، و اما این ناپاک دلان آنقدر آن را محال مى‏شمرند که به استهزا بر مى‏خیزند.


(آیه 13)- عامل این زشتکاریها تنها نادانى و جهل نیست، بلکه لجاجت و عناد است، لذا «هنگامى که به آنها یادآورى شود (یادآورى دلائل معاد و مجازات الهى) هرگز متذکر نمى‏گردند» و همچنان به راه خویش ادامه مى‏دهند (وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ).


(آیه 14)- حتى از این بالاتر «هرگاه معجزه‏اى (از معجزات تو) را ببینند (نه تنها به سخریه و استهزا مى‏پردازند بلکه) دیگران را نیز به مسخره کردن وا مى‏دارند»! (وَ إِذا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ).


(آیه 15)- «و مى‏گویند: این فقط سحر آشکارى است» و نه چیز دیگر! (وَ قالُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ).


(آیه 16)- آیا ما و پدرانمان زنده مى‏شویم؟ قرآن همچنان گفتگوهاى منکران معاد و پاسخ به آنها را ادامه مى‏دهد.
نخست استبعاد منکران رستاخیز را به این صورت منعکس مى‏کند: آنها مى‏گفتند: «آیا هنگامى که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم بار دیگر برانگیخته خواهیم شد»؟! (أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ).


(آیه 17)- و از این بالاتر این که «و آیا پدران نخستین ما نیز برانگیخته مى‏شوند»؟! (أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ).
همانها که جز مشتى استخوان پوسیده، یا خاکهاى پراکنده وجودشان باقى نمانده است، چه کسى مى‏تواند این اجزاى متفرق را جمع کند؟ و چه کسى مى‏تواند لباس حیات بر آنان بپوشاند؟
اما این کوردلان فراموش کرده بودند که روز نخست همه خاک بودند، و از خاک آفریده شدند، اگر در قدرت خدا شک داشتند باید بدانند خداوند یک بار قدرت خود را به اینها نشان داده بود، و اگر در قابلیت خاک مردد بودند، آن هم یک بار به ثبوت رسیده بود.


(آیه 18)- سپس قرآن به کوبنده‏ترین پاسخها در برابر آنها پرداخته، به پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و اله مى‏فرماید: «به آنها بگو: آرى (همه شما، و نیاکانتان مبعوث مى‏شوید) در حالى که ذلیل و خوار و کوچک خواهید بود»؟! (قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ).


(آیه 19)- گمان مى‏کنید زنده کردن شما و همه پیشینیان براى خداوند قادر و توانا کار مشکلى است، و عمل مهم سنگینى مى‏باشد؟ نه «تنها یک صیحه عظیم (از ناحیه مأمور پروردگار زده مى‏شود) ناگهان همه (از قبرها برمى‏خیزند، و جان مى‏گیرند و با چشم خود صحنه محشر را که تا آن روز تکذیب مى‏کردند) نگاه مى‏کنند»! (فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ یَنْظُرُونَ).


(آیه 20)- اینجاست که ناله این مشرکان مغرور و خیره‏سر که نشانه ضعف و زبونى و بیچارگى آنهاست بر مى‏خیزد، «و مى‏گویند: اى واى بر ما این روز جزاست»! (وَ قالُوا یا وَیْلَنا هذا یَوْمُ الدِّینِ).
آرى! هنگامى که چشمشان به دادگاه عدل الهى، و شهود و قضات این دادگاه، و علائم و نشانه‏هاى مجازات مى‏افتد بى‏اختیار ناله و فریاد سر مى‏دهند و با تمام وجود اعتراف به حقانیت رستاخیز مى‏کنند، اعترافى که نمى‏تواند هیچ مشکلى را براى آنها حل کند.


(آیه 21)- اینجاست که از ناحیه خداوند یا فرشتگان او به آنها خطاب مى‏شود آرى «امروز همان روز جدائى است که شما آن را تکذیب مى‏کردید» (هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ). جدائى حق از باطل، جدائى صفوف بدکاران از نیکوکاران، و روز داورى پروردگار بزرگ.
طبیعت این دنیا آمیزش و اختلاط حق و باطل است، در حالى که طبیعت رستاخیز جدائى این دو از یکدیگر مى‏باشد.


(آیه 22)- سپس خداوند به فرشتگانى که مأمور کوچ دادن مجرمان به دوزخند فرمان مى‏دهد: «ظالمان و هم ردیفان آنها و آنچه را مى‏پرستیدند جمع آورى کنید» (احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ).


(آیه 23)- آرى آنچه را «جز خدا (مى‏پرستیدند) حرکت دهید و به سوى دوزخ هدایتشان کنید»! (مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى‏ صِراطِ الْجَحِیمِ).
آرى! یک روز به سوى «صراط مستقیم» هدایت شدند ولى پذیرا نگشتند، اما امروز باید به «صراط جحیم» هدایت شوند و مجبورند بپذیرند! این سرزنشى است گرانبار که اعماق روح آنها را مى‏سوزاند.


(آیه 24)- دانستیم که فرشتگان مجازات، ظالمان و همفکران آنها را به ضمیمه بتها و معبودان دروغین یک جا کوچ مى‏دهند و به سوى جاده جهنم هدایت مى‏کنند.
در ادامه این سخن قرآن مى‏گوید: در این هنگام خطاب صادر مى‏شود «آنها را متوقف سازید چون باید مورد بازپرسى قرار گیرند» (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ).
آرى! در این که پیرامون چه چیز سؤال مى‏شود؟ در روایت معروفى که از طرق اهل سنت و شیعه نقل شده آمده است که از «ولایت على علیه السّلام سؤال مى‏شود».
ولى این یک مصداق روشن است، چرا که در آن روز از همه چیز سؤال مى‏شود، از عقائد، از توحید، و ولایت، از گفتار و کردار، و از نعمتها و مواهبى که خدا در اختیار انسان گذارده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۶
* مسافر
شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ب.ظ

445 . صفحه 445


پانزدهم اسفند :



نفیسه :



(آیه 79)- یوسف پیشنهاد گرفتن یکی از برادران به جای بنیامین را شدیدا نفى کرد و «گفت: پناه بر خدا (چگونه ممکن است) ما کسى را جز آن کس که متاع خود را نزد او یافته‏ایم بگیریم» هرگز شنیده‏اید آدم با انصافى، بى‏گناهى را به جرم دیگرى مجازات کند؟ (قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ).

«اگر چنین کنیم مسلما ظالم خواهیم بود» (إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ).
قابل توجه این که یوسف در این گفتار خود هیچ گونه نسبت سرقت به برادر نمى‏دهد بلکه از او تعبیر مى‏کند به کسى که متاع خود را نزد او یافته‏ایم، و این دلیل بر آن است که او دقیقا توجه داشت که در زندگى هرگز خلاف نگوید.



(آیه 80)- برادران سرافکنده به سوى پدر بازگشتند: برادران آخرین تلاش و کوشش خود را براى نجات بنیامین کردند، ولى تمام راهها را به روى خود بسته دیدند.

لذا مأیوس شدند و تصمیم به مراجعت به کنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مى‏گوید: «هنگامى که آنها (از عزیز مصر یا از نجات برادر) مأیوس شدند به گوشه‏اى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوا و سخنان در گوشى پرداختند» (فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا).
به هر حال، «برادر بزرگتر (در آن جلسه خصوصى به آنها) گفت: مگر نمى‏دانید که پدرتان از شما پیمان الهى گرفته است» که بنیامین را به هر قیمتى که ممکن است بازگردانید (قالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ).
و شما همان کسانى هستید که: «پیش از این نیز درباره یوسف، کوتاهى کردید» و سابقه خود را نزد پدر بد نمودید (وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ).
«حال که چنین است، من از جاى خود- یا از سرزمین مصر- حرکت نمى‏کنم (و به اصطلاح در اینجا متحصن مى‏شوم) مگر این که پدرم به من اجازه دهد، و یا خداوند فرمانى درباره من صادر کند که او بهترین حاکمان است» (فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ).
منظور از این فرمان، یا فرمان مرگ است و یا راه چاره‏اى است که خداوند پیش بیاورد و یا عذر موجهى که نزد پدر بطور قطع پذیرفته باشد.



(آیه 81)- سپس برادر بزرگتر به سایر برادران دستور داد که «شما به سوى پدر بازگردید و بگویید: پدر! فرزندت دست به دزدى زد»! (ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ).

«و این شهادتى را که ما مى‏دهیم به همان مقدارى است که ما آگاه شدیم» (وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا).
همین اندازه ما دیدیم پیمانه ملک را از بار برادرمان خارج ساختند، که نشان مى‏داد او مرتکب سرقت شده است، و اما باطن امر با خداست.
«و ما از غیب خبر نداشتیم» (وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ).



(آیه 82)- سپس براى اینکه هرگونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن کنند که جریان امر همین بوده، نه کم و نه زیاد، گفتند: «براى تحقیق بیشتر از شهرى که ما در آن بودیم سؤال کن» (وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنَّا فِیها).

«و همچنین از قافله‏اى که با آن قافله به سوى تو آمدیم» و طبعا افرادى از سرزمین کنعان و از کسانى که تو بشناسى در آن وجود دارد، مى‏توانى حقیقت حال را بپرس (وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها).
و به هر حال «مطمئن باش که ما در گفتار خود صادقیم و جز حقیقت چیزى نمى‏گوییم» (وَ إِنَّا لَصادِقُونَ).
از مجموع این سخن استفاده مى‏شود که مسأله سرقت بنیامین در مصر پیچیده بوده که کاروانى از کنعان به آن سرزمین آمده و از میان آنها یک نفر قصد داشته است پیمانه ملک را با خود ببرد که مأموران ملک به موقع رسیده‏اند و پیمانه را گرفته و شخص او را بازداشت کرده‏اند.



(آیه 83)- برادران از مصر حرکت کردند در حالى که برادر بزرگتر و کوچکتر را در آنجا گذاردند، و با حال پریشان و نزار به کنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر که آثار غم و اندوه را در بازگشت از این سفر- به عکس سفر سابق- بر چهره‏هاى آنها مشاهده کرد فهمید آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص این که اثرى از بنیامین و برادر بزرگتر در میان آنها نبود، و هنگامى که برادران جریان حادثه را بى‏کم و کاست، شرح دادند یعقوب برآشفت، رو به سوى آنها کرده «گفت:

هوسهاى نفسانى شما، مسأله را در نظرتان چنین منعکس ساخته و تزیین داده است»! (قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً).
سپس یعقوب به خویشتن بازگشت و گفت: من زمام صبر را از دست نمى‏دهم و «شکیبایى نیکو خالى از کفران مى‏کنم» (فَصَبْرٌ جَمِیلٌ).
«امیدوارم خداوند همه آنها (یوسف و بنیامین و فرزند بزرگم) را به من بازگرداند» (عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً).
«چرا که او دانا و حکیم است» (إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ).
از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى که گذشته و مى‏گذرد با خبر به علاوه او حکیم است و هیچ کارى را بدون حساب نمى‏کند.



(آیه 84)- در این حال غم و اندوهى سراسر وجود یعقوب را فرا گرفت و جاى خالى بنیامین همان فرزندى که مایه تسلى خاطر او بود، وى را به یاد یوسف عزیزش افکند، به یاد دورانى که این فرزند برومند با ایمان باهوش زیبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حیات تازه‏اى به پدر مى‏بخشید، اما امروز نه تنها اثرى از او نیست بلکه جانشین او بنیامین نیز به سرنوشت دردناک و مبهمى همانند او گرفتار شده است، «در این هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت: وا اسفا بر یوسف»! (وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ).

این حزن و اندوه مضاعف، سیلاب اشک را، بى‏اختیار از چشم یعقوب جارى مى‏ساخت تا آن حد که «چشمان او از این اندوه سفید و نابینا شد» (وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ).
و اما با این حال سعى مى‏کرد، خود را کنترل کند و خشم را فرو بنشاند و سخنى برخلاف رضاى حق نگوید «او مرد با حوصله و بر خشم خویش مسلّط بود» (فَهُوَ کَظِیمٌ).



(آیه 85)- برادران که از مجموع این جریانها، سخت ناراحت شده بودند، از یک سو وجدانشان به خاطر داستان یوسف معذب بود، و از سوى دیگر به خاطر بنیامین خود را در آستانه امتحان جدیدى مى‏دیدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگین بود، با ناراحتى و بى‏حوصلگى، به پدر «گفتند: به خدا سوگند تو آنقدر یاد یوسف مى‏کنى تا در آستانه مرگ قرار گیرى یا هلاک گردى» (قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ).



(آیه 86)- اما پیر کنعان آن پیامبر روشن ضمیر در پاسخ آنها «گفت: (من شکایتم را به شما نیاوردم که چنین مى‏گویید) من غم و اندوهم را نزد خدا مى‏برم و به او شکایت مى‏آورم» (قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ) «و از خدایم (لطف‏ها و کرامت‏ها و) چیزهایى سراغ دارم که شما نمى‏دانید»َ (و أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ).



آیه 79 : قانون شکنى، ظلم است. (نباید به درخواست این و آن مقرّرات را شکست.) «معاذ اللَّه ان ناخذ»



آیه 80 :  پیمان‏هاى سخت و قراردادهاى محکم، راه سوءاستفاده را مى‏بندد. «اخذ علیکم موثقا»


آیه 83: نفس براى توجیه گناه، کارهاى زشت را در نظر انسان زیبا جلوه مى‏دهد. «سوّلت لکم انفسکم»


آیه 84 : باور وتوجّه به عالمانه وحکیمانه بودن افعال الهى، آدمى را به صبر وشکیبایى در حوادث دشوار وادار مى‏کند. «فصبر جمیل، انّه هو العلیم الحکیم»


آیه 83 : مومن حوادث تلخ رو هم از حکمت خدا می دونه


آیه 84 : فرو بردن خشم، از صفات مردان الهى و کارى شایسته است. «فهو کظیم»*


آیه 84 :  گریه و غم، منافاتى با کظم غیظ و صبر ندارد. «فصبرٌ جمیل، یا اسفا، فهو کظیم»


آیه 85 : اگر مى‏خواهید ببینید چقدر کسى را دوست دارید، ببینید چقدر به یاد او هستید. «تفتؤا تذکر یوسف»*



آیه 86 :  آنچه مذموم است، یا سکوتى است که بر قلب واعصاب فشار مى‏آورد و سلامت انسان را به مخاطره مى‏اندازد و یا ناله و فریاد در برابر مردم است که موقعیّت انسان را پایین مى‏آورد، امّا شکایت بردن به نزد خداوند مانعى ندارد. «انّما اشکوا... الى اللَّه»



نکته ها از تفسیر نور انتخاب شده بود




درسهایی از سوره شریفه ی یاسین

84-فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء و الیه ترجعون
11-قرآن مایه ی ذکر است و پیروی از آن،وسیله ی یادآوری فراموش شده ها و بیدارگری فطرت خفته ی انسان است.
12-نه تنها اعمالمان بلکه همه آثار آن نیز ثبت میشود و در قیامت لحاظ میگردد.
35-وظیفه انسانها در نعمتها ،معرفت و شکر است.
38-یک برنامه ثابت در طول تاریخ،آن هم بدون خلل نشان از وجود حسابگری حکیم و علیم دارد.
47-انفاق نشانه ی ایمان است زیرا ترک آن از ویژگیهای کفر شمرده شده است.
49-پایان دنیا و آغاز قیامت در حالی خواهد بود که مردم سرگرم جدال و کشمکش روزانه اند.
50-قیامت که بیاید،نه زبان تاب سخن دارد و نه پا توان فرار.
54-خداوند عادل است و قیامت صحنه ظهور و جلوه ی عدل اوست.
61-راه مستقیمی که هر شبانه روز در نماز از خدا میخواهیم،همان اطاعت و عبادت پروردگار است.
70-نشانه ی زنده دلی ،پذیرش هشدارهای قرآن است.
77-79-ریشه ی برخی از اشکالات عقیدتی، مقایسه ی میان قدرت انسان با خداوند است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۵
* مسافر
جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ب.ظ

444 . صفحه 444


چهاردهم اسفند :


نفیسه :



(آیه 55)- بهشتیان غرق در مواهب مادى و معنوى! در اینجا به گوشه‏اى از پاداشهاى مؤمنان پرداخته، و قبل از هر چیز روى مسأله آرامش خاطر انگشت گذارده، مى‏گوید: «بهشتیان امروز به نعمتهاى خدا مشغولند» که از هر اندیشه ناراحت کننده بر کنار مى‏باشند (إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ).

«و در نهایت سرور و شادى به سر مى‏برند» (فاکِهُونَ).


(آیه 56)- بعد از نعمت آرامش خاطر که خمیرمایه همه نعمتها، و شرط استفاده از همه مواهب است، به شرح نعمتهاى دیگر پرداخته، چنین مى‏گوید: «آنها و همسرانشان در سایه‏هاى لذت بخش، بر تختها، در خلوتگاهها تکیه کرده‏اند» (هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِی ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ).
«ازواج» به معنى همسران بهشتى، و یا همسران با ایمانى است که در این دنیا داشتند.
تعبیر به «ظلال» (سایه‏ها) نشان مى‏دهد که در آنجا نیز آفتابى وجود دارد ولى نه آفتابى آزار دهنده آرى! آنها در سایه مطبوع درختان بهشتى نشاط و سرور دیگرى دارند.



(آیه 57)- علاوه بر این «براى آنها میوه بسیار لذت بخشى است، و هر چه بخواهند در اختیار آنها خواهد بود» (لَهُمْ فِیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ).
و به این ترتیب آنچه امروز در فکر انسان بگنجد و آنچه از فکر او خطور نکند از انواع مواهب و نعمتها در آنجا آماده و مهیاست، و پذیرایى خداوند از میهمانان خود در بالاترین سطح ممکن انجام مى‏شود.


(آیه 58)- اما مهمتر از همه همان مواهب معنوى است که در این آیه به آن اشاره کرده، مى‏فرماید: «براى آنها سلام و تهنیت الهى است، این سخنى است از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان آنها» (سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ). این نداى روح افزا و نشاط بخش و مملوّ از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرق مى‏کند، و به او لذت و شادى و معنویت مى‏بخشد، که با هیچ نعمتى برابر نیست، آرى شنیدن نداى محبوب، ندایى آمیخته با محبت، و آکنده از لطف، سر تا پاى بهشتیان را غرق سرور مى‏کند، که یک لحظه آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برترى دارد. و چنان آنها را مجذوب مى‏کند که از همه چیز جز او غافل مى‏شوند، و همه نعمتهاى بهشتى را در آن حال به دست فراموشى مى‏سپارند.


(آیه 59)- چرا پرستش شیطان مى‏کنید؟! بخشى از سرگذشت شوق انگیز و پرافتخار بهشتیان در آیات قبل گذشت، و در اینجا به قسمتى از سرنوشت دوزخیان و بندگان شیطان اشاره مى‏کند.
نخست این که در آن روز با خطابى تحقیر آمیز مخاطب مى‏شوند و به آنها گفته مى‏شود: «جدا شوید امروز اى گنهکاران»! (وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ).
شما بودید که در دنیا خود را در صفوف مؤمنان جا زده بودید و گاه به رنگ آنها در مى‏آمدید، و از حیثیت و اعتبارشان استفاده مى‏کردید، امروز صفوف خود را از آنها جدا سازید، و در چهره اصلى خود ظاهر شوید!


(آیه 60)- این آیه به ملامتها و سرزنشهاى پرمعنى خداوند نسبت به مجرمان در روز قیامت اشاره کرده، چنین مى‏گوید: «آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم که شیطان را پرستش و اطاعت مکنید که او دشمن آشکار شماست»؟
(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ).
این اخطار بطور مکرر بر زبان رسولان الهى جارى شد، از سوى دیگر این پیمان در عالم «تکوین» به زبان اعطاى عقل به انسان نیز گرفته شده است، چرا که دلائل عقلى به روشنى گواهى مى‏دهد انسان نباید فرمان کسى را اطاعت کند که از روز نخست کمر به دشمنى او بسته او را از بهشت بیرون کرده و سوگند به اغواى فرزندانش خورده است.
از سوى سوم با سرشت و فطرت الهى همه انسانها بر توحید، و انحصار اطاعت براى ذات پاک پروردگار نیز این پیمان از انسان گرفته شده است، و به این ترتیب نه با یک زبان که با چندین زبان این توصیه الهى تحقق یافته و این عهد و پیمان سرنوشت ساز امضا شده است.


(آیه 61)- در این آیه براى تأکید بیشتر و بیان آنچه وظیفه فرزندان آدم است مى‏فرماید: آیا من به شما عهد نکردم که: «مرا بپرستید و از من اطاعت کنید که راه مستقیم همین است» (وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ).
از یک سو پیمان گرفته که اطاعت شیطان نکنند، چرا که او دشمنى و عداوت خود را از روز نخست آشکار ساخته.
و در مقابل پیمان گرفته که از او اطاعت کنند، و دلیلش را این قرار مى‏دهد که «صراط مستقیم همین است» و این در حقیقت بهترین محرک انسانهاست.
ضمنا از این تعبیر استفاده مى‏شود که این جهان سراى اقامت نیست، چرا که راه را به کسى ارائه مى‏دهند که از گذرگاهى عبور مى‏کند و مقصدى در پیش دارد.


(آیه 62)- باز براى شناسایى هر چه بیشتر این دشمن قدیمى خطرناک مى‏افزاید: «او گروه زیادى از شما را گمراه کرد، آیا اندیشه نکردید»؟! (وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلًّا کَثِیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ).
آیا نمى‏بینید چه بدبختیهایى شیطان بر سر پیروان خود آورده؟ آیا تاریخ پیشینیان را مطالعه نکردید تا ببینید بندگان او به چه سرنوشت شوم و دردناکى گرفتار شدند؟
پس چرا دشمنى را که امتحان عداوت خود را بارها و بارها داده است جدّى نمى‏گیرید؟ باز با او طرح دوستى مى‏ریزید، و حتى او را رهبر و ولى و راهنماى خویش انتخاب مى‏کنید.
و به گفته شاعر:
کجا بر سر آیم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ؟


(آیه 63)- آیات گذشته بخشى از سرزنشهاى خداوند و گفتگوهاى او را به مجرمان در قیامت بازگو کرد، در اینجا همین معنى را در بخش دیگرى ادامه مى‏دهد.آرى! در آن روز در حالى که آتش سوزان و شعله‏ور جهنم در برابر دیدگان مجرمان قرار گرفته به آن اشاره کرده خطاب به مجرمان مى‏گوید: «این همان دوزخى است که به شما وعده داده مى‏شد»! (هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ).


(آیه 64)- پیامبران الهى یکى بعد از دیگرى آمدند و شما را از چنین روز و چنین آتشى بر حذر داشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتید.
«امروز در آن وارد شوید، و با آتش سوزان آن بسوزید که این جزاى کفرى است که داشتید» (اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ).


(آیه 65)- سپس به گواهان روز قیامت اشاره مى‏کند، گواهانى که جزء پیکر خود انسانند و جایى براى انکار سخنان آنها نیست، مى‏فرماید: «امروز بر دهان آنها مهر مى‏نهیم، و دستهاى آنها با ما سخن مى‏گوید و پاهاى آنها کارهایى را که انجام مى‏دادند براى ما شهادت مى‏دهند» (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ).
آرى! در آن روز، دیگر اعضاى انسان تسلیم تمایلات او نیستند، آنها حساب خود را از کل وجود انسان جدا کرده تسلیم پروردگار مى‏شوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مى‏آورند، و حقایق را با شهادت خود آشکار مى‏سازند، و چه دادگاه عجیبى است که گواه آن اعضاى پیکر خود انسان است، همان ابزارى است که گناه را با آن انجام داده! البته گواهى اعضا مربوط به کفّار و مجرمان است لذا در حدیثى از امام باقر علیه السّلام مى‏خوانیم: «اعضاى پیکر انسان بر ضدّ مؤمن گواهى نمى‏دهد، بلکه گواهى بر ضدّ کسى مى‏دهد که فرمان عذاب بر او مسلّم شده، و اما مؤمن نامه اعمالش را به دست راست او مى‏دهند (و خودش آن را مى‏خواند) همان گونه که خداوند متعال فرموده: «آنها که نامه اعمالشان به دست راستشان داده شده (با سرفرازى و افتخار) نامه اعمال خود را مى‏خوانند و کمترین ستمى به آنها نخواهد شد».


(آیه 66)- در این آیه اشاره به یکى از عذابهایى مى‏کند که ممکن است خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناک و وحشتزا، مى‏فرماید: «و اگر بخواهیم چشمانشان را محو مى‏کنیم»! (وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى‏ أَعْیُنِهِمْ).
و در این حال وحشتى فوق العاده آنها را فرا مى‏گیرد، «سپس براى عبور از راه، مى‏خواهند بر یکدیگر پیشى بگیرند، اما چگونه مى‏توانند ببینند»؟ (فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّى یُبْصِرُونَ).
آنها حتى از پیدا کردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به این که راه حق را پیدا کنند و در صراط مستقیم قدم بگذارند!


(آیه 67)- مجازات دردناک دیگر این که: «اگر بخواهیم آنها را در جاى خود مسخ مى‏کنیم (به مجسمه‏هایى بى‏روح و فاقد حرکت یا اشکال حیوانى افلیج تبدیل مى‏نماییم) به گونه‏اى که نتوانند راه خود را ادامه دهند و یا به عقب بازگردند» (وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى‏ مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ).
روشن است که دو آیه فوق مربوط به عذابهاى دنیاست.


(آیه 68)- در این آیه به وضع انسان در پایان عمر از نظر ضعف و ناتوانى عقل و جسم اشاره مى‏کند تا هم هشدارى باشد به آنها که براى انتخاب راه هدایت امروز و فردا مى‏کنند، و هم پاسخى باشد به کسانى که تقصیرات خود را به گردن کمى عمر مى‏افکنند، و هم دلیلى باشد بر قدرت خداوند که او همان گونه که مى‏تواند یک انسان نیرومند را به ضعف و ناتوانى یک نوزاد بازگرداند، قادر است بر مسأله معاد، و همچنین نابینا ساختن مجرمان و از حرکت بازداشتن آنها.
مى‏فرماید: «هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه مى‏کنیم، آیا اندیشه نمى‏کنند»؟ (وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ).
به راستى روزهایى فرا مى‏رسد بسیار دردناک که عمق ناراحتى آن را به زحمت مى‏توان تصور کرد.


(آیه 69)- او شاعر نیست، او انذار کننده زندگان است! گفتیم در این سوره بحثهاى زنده و جامعى پیرامون اصول اعتقادى توحید، معاد، نبوت مطرح شده، و در مقطعهاى متفاوتى سخن را از یکى به دیگرى منتقل مى‏سازد.در آیات گذشته بحثهاى مختلفى پیرامون توحید و معاد مطرح بود، در این آیه و آیه بعد به بحث نبوت باز مى‏گردد، و یکى از رائجترین اتهاماتى را که براى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله مطرح مى‏کردند عنوان کرده پاسخ دندان شکنى و آموزنده‏اى به آن مى‏دهد، و آن اتهام شعر و شاعرى است، مى‏گوید: «ما هرگز شعر به او [پیامبر] نیاموختیم و شایسته او نیست» که شاعر باشد (وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ).
جاذبه و نفوذ قرآن در دلها براى همه کس محسوس بود، و زیباییهاى لفظ و معنى و فصاحت و بلاغت آن قابل انکار نبود، حتى خود مشرکان چنان مجذوب آهنگ و بیان قرآن مى‏شدند که گاه شبانه بطور مخفیانه به نزدیکى منزلگاه پیامبر صلّى اللّه علیه و اله مى‏آمدند تا زمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
اینجا بود که براى توجیه این پدیده بزرگ، و اغفال مردم از این وحى آسمانى، زمزمه شعر و شاعرى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را در همه جا سر دادند، که این خود اعترافى بود ضمنى به نفوذ فوق العاده قرآن! اما چرا شایسته پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نیست که شاعر باشد بخاطر این که خط «وحى» از خط «شعر» کاملا جداست، زیرا:


1- معمولا سرچشمه شعر تخیل و پندار است، در حالى که وحى از مبدأ هستى سرچشمه مى‏گیرد و بر محور واقعیتها مى‏گردد.
2- شعر از عواطف متغیر انسانى مى‏جوشد، و دائما در حال دگرگونى است، در حالى که وحى بیانگر حقایق ثابت آسمانى مى‏باشد.
3- لطف شعر در بسیارى از موارد در اغراق گوئیها و مبالغه‏هاى آن است، تا آنجا که گفته‏اند: «احسن الشّعر اکذبه بهترین شعر دروغ آمیزترین آن است»! در حالى که در وحى جز صداقت چیزى نیست.
4- سرانجام به تعبیر زیباى یکى از مفسران: «شعر» مجموعه شوقهایى است که از زمین به آسمان پرواز مى‏کند، اما «وحى» مجموعه حقائقى است که از آسمان به زمین نازل مى‏گردد، و این دو خط کاملا متفاوت است! البته شاعرانى که در خط اهداف مقدسى گام بر مى‏دارند و از عوارض نامطلوب شعر، خود را بر کنار مى‏سازند حساب جداگانه‏اى دارند.
قرآن در برابر نفى شعر از پیامبر صلّى اللّه علیه و اله اضافه مى‏کند: «این آیات چیزى جز وسیله بیدارى و قرآن آشکار نیست» (إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ).


(آیه 70)- «هدف از آن این است که افرادى را که زنده‏اند انذار کند، و (بر کافران اتمام حجت شود) تا فرمان عذاب بر آنها مسلّم گردد» (لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْکافِرِینَ).
آرى! این آیات «ذکر» است و مایه یادآورى و وسیله بیدارى، این آیات «قرآن مبین» است که حق را بدون هیچ گونه پرده پوشى با قاطعیت و صراحت بیان مى‏کند، و به همین دلیل عامل بیدارى و حیات و زندگى است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۵
* مسافر
پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۱۰ ق.ظ

443 . صفحه 443



سیزدهم اسفند :


نفیسه :



(آیه 41)- حرکت کشتیها در دریاها نیز آیتى است! در آیات پیشین سخن از نشانه‏هاى پروردگار در آفرینش آفتاب و ماه و شب و روز و همچنین زمین و برکات زمین بود، و در این آیه سخن از دریاها و بخشى از نعمتها و مواهب دریا یعنى حرکت کشتیهاى تجارى و مسافربرى بر صحنه آنها مى‏باشد.
لذا نخست مى‏فرماید: «این نیز براى آنها آیت و نشانه‏اى است از عظمت پروردگار که ما فرزندانشان را در کشتیهایى که مملو (از وسائل زندگى) است حمل کردیم» (وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ).
حرکت کشتیها که بزرگترین و مهمترین وسیله حمل و نقل بشر مى‏باشد، و کارى که از آنها ساخته است هزاران برابر مرکبهاى دیگر است، نتیجه خواص ویژه آب و وزن مخصوص اجسامى که کشتى از آن ساخته شده، و خاصیت بادها (در کشتیهاى بادبانى) و انرژى اتمى (در کشتیهایى که با نیروى اتم کار مى‏کند) مى‏باشد.
و همه اینها قوا و نیروهایى است که خدا مسخّر انسان ساخته و هر یک از آنها و نیز مجموعه آنها آیتى از آیات الهى است.


(آیه 42)- و براى این که توهّم نشود که تنها مرکب خداداد کشتیهاست در این آیه مى‏افزاید: «و ما براى آنها مرکبهاى دیگرى مانند آن آفریدیم» (وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما یَرْکَبُونَ).
مرکبهایى که در خشکى یا در هوا و فضا راه مى‏رود، و انسانها و وسائل آنها را بر دوش خود حمل مى‏کند.


(آیه 43)- این آیه براى روشنتر ساختن این نعمت بزرگ حالتى را که از دگرگون شدن این نعمت به وجود مى‏آید بیان مى‏کند، مى‏گوید: «و اگر بخواهیم آنها را غرق مى‏کنیم، آن چنان که نه فریادرسى داشته باشند، و نه نجات داده شوند» (وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَرِیخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ یُنْقَذُونَ).
به یک موج عظیم فرمان مى‏دهیم کشتى آنها را واژگون کند! یا به یک گرداب مأموریت مى‏دهیم آنها را در کام خود فرو بلعد! یا به یک طوفان دستور مى‏دهیم آنها را مانند یک پر کاه بردارد و در وسط امواج پرتاب کند! این ماییم که این نظام را تداوم مى‏بخشیم، تا آنها بهره گیرند، و اگر گهگاه حوادثى از این قبیل مى‏فرستیم براى این است که اهمیت نعمتى را که در آن غرقند بدانند.


(آیه 44)- و سرانجام در این آیه براى تکمیل سخن فوق مى‏افزاید: «مگر باز هم رحمت ما شامل حال آنها شود، و تا زمان معینى (که پایان زندگى آنهاست) از این زندگى بهره گیرند» (إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى‏ حِینٍ).
آرى! با هیچ وسیله‏اى آنها نمى‏توانند نجات یابند جز این که نسیم رحمت ما بوزد و لطف ما به یارى آنها بشتابد.


(آیه 45)- از آنجا که در آیات گذشته سخن از بحثهاى مهمى از آیات پروردگار در پهنه جهان هستى بود، در اینجا عکس العمل کفار لجوج را در برابر آیات الهى، و همچنین دعوت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و انذار به عذاب پروردگار بیان مى‏کند.
نخست مى‏فرماید: «و هنگامى که به آنها گفته مى‏شود از آنچه پیش رو و پشت سر شماست از عذابهاى الهى بپرهیزید، تا مشمول رحمت الهى شوید» اعراض مى‏کنند و روى گردان مى‏شوند (وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ ما خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ).
منظور از «ما بین ایدیکم» مجازاتهاى دنیاست که نمونه‏اى از آن در آیات قبل ذکر شده، و منظور از «ما خلفکم» مجازاتهاى آخرت است که در پشت سر دارند، و تعبیر به «پشت سر» به خاطر آن است که هنوز نیامده، گویى پشت سر انسان در حرکت است، و سرانجام روزى به او مى‏رسد و دامانش را مى‏گیرد، و منظور از پرهیز کردن از این مجازاتها این است که عوامل آن را ایجاد نکنند و به تعبیر دیگر کارى نکنند که مستوجب این عقوبات گردد.


(آیه 46)- در این آیه بار دیگر روى همین معنى تأکید مى‏کند و لجاجت و پافشارى این کوردلان را در نادیده گرفتن آیات الهى و تعلیمات پیامبران مشخص ساخته، مى‏فرماید: «هیچ آیه‏اى از آیات پروردگارشان براى آنها نمى‏آید مگر این که از آن روى گردان مى‏شوند» (وَ ما تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ).
نه بیان آیات انفسى در آنها مؤثر است، و نه شرح آیات آفاقى، نه تهدید و انذار، و نه بشارت و نوید به رحمت الهى، آنها به کورانى مى‏مانند که نزدیکترین اشیاء اطراف خود را مشاهده نمى‏کنند و حتى نور آفتاب را از ظلمت و تاریکى شب فرق نمى‏نهند!


(آیه 47)- سپس قرآن انگشت روى یکى از موارد مهم لجاجت و اعراض آنها گذارده، مى‏گوید: «و هنگامى که به آنها گفته شود از آنچه خدا به شما روزى کرده است (در راه او) انفاق کنید کافران به مؤمنان مى‏گویند: آیا ما کسى را اطعام کنیم که اگر خدا مى‏خواست او را سیر مى‏کرد، شما تنها در گمراهى آشکارید»! (وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ مُبِینٍ).
این همان منطق بسیار عوامانه‏اى است که در هر عصر و زمان از ناحیه افراد خودخواه و بخیل مطرح مى‏شود که مى‏گویند: اگر فلانى فقیر است لابد کارى کرده که خدا مى‏خواهد فقیر بماند، و اگر ما غنى هستیم بالا عملى انجام داده‏ایم که مشمول لطف خدا شده‏ایم، بنابر این نه فقر آنها و نه غناى ما هیچ کدام بى‏حکمت نیست! غافل از این که جهان میدان آزمایش و امتحان است، خداوند یکى را با تنگ دستى آزمایش مى‏کند، و دیگرى را با غنا و ثروت، و گاه یک انسان را در دو زمان با این دو، در بوته امتحان قرار مى‏دهد که آیا به هنگام فقر، امانت و مناعت طبع و مراتب شکر گزارى را به جا مى‏آورد؟ یا همه را زیر پا مى‏گذارد، و به هنگام غنا از آنچه در اختیار دارد در راه او انفاق مى‏کند یا نه!


(آیه 48)- صیحه‏هاى رستاخیز! به دنبال ذکر منطق سست و بهانه جویانه کفار در مورد انفاقها که در آیات قبل گذشت، در اینجا سخن را از استهزاى آنها نسبت به قیام قیامت شروع مى‏کند، و منطق پوسیده آنها را در مورد انکار معاد با جواب قاطع درهم مى‏کوبد.
به علاوه بحثهایى را که در طى آیات پیشین در زمینه توحید بیان شد با بحثهاى معاد تکمیل کرده، مى‏فرماید: «آنها مى‏گویند: اگر راست مى‏گویید این وعده‏اى را که شما مى‏دهید کى خواهد آمد»؟! (وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ).
این که شما نمى‏توانید تاریخى براى قیام قیامت تعیین کنید دلیل بر این است که در گفتار خود صادق نیستید!


(آیه 49)- این آیه به این سؤال توأم با سخریه یک پاسخ محکم و جدى داده، مى‏گوید: قیام قیامت و پایان این جهان براى خدا مسأله پیچیده، و کار مشکلى نیست: «آنها جز این انتظار نمى‏کشند که یک صیحه عظیم آسمانى فرارسد و آنان را ناگهان فروگیرد در حالى که مشغول جنگ و جدال (در مورد دنیاى خویش) هستند»! (ما یَنْظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ).
همین یک فریاد عظیم آسمانى کافى است که همه را در یک لحظه کوتاه، هرکدام در همان مکان و همان حالتى که هستند قبض روح کند، و زندگى پر غوغاى مادى آنها که معرکه دعواها و میدان جنگ دائمى آنان است جاى خود را به دنیایى خاموش و خالى از هر سر و صدا بدهد.
در روایات اسلامى از پیغمبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمده است که: «این صیحه آسمانى آن چنان غافلگیرانه است که دو نفر در حالى که پارچه‏اى را گشوده‏اند و مشغول معامله‏اند پیش از آن که آن را برچینند و بپیچند جهان پایان مى‏یابد! و کسانى هستند که در آن لحظه لقمه غذا از ظرف برداشته اما پیش از آن که به دهان آنها برسد صیحه آسمانى فرا مى‏رسد و جهان پایان مى‏یابد! کسانى هستند که مشغول تعمیر و گل مالى حوضند تا چهارپایان را سیراب کنند پیش از آنکه چهارپایان سیراب شوند قیامت بر پا مى‏شود»! به هر حال قرآن با این تعبیر کوتاه و قاطع به آنها هشدار مى‏دهد که قیامت بطور ناگهانى و غافلگیرانه بر پا مى‏شود، و ثانیا موضوع پیچیده‏اى نیست که آنها در امکانش به بحث و مخاصمه برخیزند، با یک صیحه همه چیز پایان مى‏گیرد و دنیا به آخر مى‏رسد.


(آیه 50)- لذا در این آیه مى‏گوید: این مسأله به قدرى سریع و برق آسا و غافلگیرانه است که «حتى توانایى بر وصیت و سفارش نخواهند داشت، و حتى فرصت مراجعت به سوى خانواده و منزلهاى خود را پیدا نمى‏کنند»! (فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلى‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ).
معمولا هنگامى که حادثه‏اى به انسان دست مى‏دهد و انسان احساس مى‏کند پایان عمرش نزدیک شده، سعى مى‏کند هر جا هست خود را به منزل و مأواى خویش برساند، و در میان همسر و فرزندانش قرار گیرد، سپس کارهاى نیمه تمام و سرنوشت بازماندگان خود را از طریق وصیت بر عهده این و آن بگذارد و سفارش آنها را به دیگران بکند.
اما مگر صیحه پایان دنیا به کسى مجال مى‏دهد؟ و یا به فرض این که مجالى باشد مگر کسى زنده مى‏ماند که توصیه‏هاى انسان را بشنود؟


(آیه 51)- سپس به مرحله دیگر که مرحله حیات بعد از مرگ است اشاره کرده، مى‏گوید: «و بار دیگر در صور دمیده مى‏شود، پس ناگهان همه آنها از قبرها بیرون آمده، شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان رهسپار مى‏شوند» (وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ).
خاکها و استخوانهاى پوسیده به فرمان پروردگار لباس حیات در تن مى‏پوشند، و از قبر سر بر مى‏آورند، و براى محاکمه و حساب در آن دادگاه عجیب حاضر مى‏گردند، همان گونه که با یک «صیحه» همگى مردند با یک «نفخه» (دمیدن در صور) جان مى‏گیرند و زنده مى‏شوند، نه مرگ آنها براى خدا مشکلى دارد، و نه احیاى آنها.


(آیه 52)- سپس مى‏افزاید: در این هنگام منکران رستاخیز و معاد «مى‏گویند: اى واى بر ما! چه کسى ما را از خوابگاهمان برانگیخت»؟! (قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا).
«این همان چیزى است که خداوند رحمن وعده داده است، و فرستادگان او راست گفتند»! (هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ).
آرى! صحنه آن چنان گویا و وحشت انگیز است که انسان همه مسائل باطل و خرافى را به دست فراموشى مى‏سپرد، و جز اعتراف صریح به واقعیتها راهى نمى‏یابد، قبرها را به خوابگاهى تشبیه مى‏کند، و رستاخیز را به بیدار شدن از خواب، چنانکه که در حدیث معروف نیز وارد شده است: «همان گونه که مى‏خوابید، مى‏میرید و همان گونه که از خواب برمى‏خیزید، زنده مى‏شوید».


(آیه 53)- سپس براى توضیح چگونگى سرعت وقوع این نفخ صور، مى‏فرماید: «آن صیحه واحدى بیش نیست، فریادى عظیم برمى‏خیزد، ناگهان همگى نزد ما حاضر مى‏شوند» (إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ).
بنابراین براى احیاى مردگان و برخاستن آنها از قبرها و حضورشان در دادگاه عدل پروردگار زمان زیادى لازم نیست، همان گونه که براى مرگ انسانها زمان طولانى لازم نبود، صیحه اول فریاد مرگ است، و صیحه دوم فریاد زندگى و حیات و حضور در دادگاه عدل پروردگار!


(آیه 54)- در اینجا بحث پیرامون چگونگى حساب در محشر را سربسته گذارده و از آن مى‏گذرد، و به تشریح سرانجام کار مؤمنان صالح و کافران طالح پرداخته، چنین مى‏گوید: «امروز به هیچ کس ذرّه‏اى ستم نمى‏شود» (فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً).
نه از پاداش کسى کاسته مى‏شود، و نه کیفر کسى افزون مى‏گردد، و حتى به قدر یک سر سوزن کم و زیاد و بیدادگرى و ظلم و ستم وجود ندارد. سپس به بیانى مى‏پردازد که در حقیقت دلیل روشن و زنده‏اى براى عدم وجود ظلم در آن دادگاه بزرگ است مى‏فرماید: «شما جز آنچه را عمل مى‏کردید جزا داده نمى‏شوید» (وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۰۷:۱۰
* مسافر
چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۱۰ ق.ظ

442 . صفحه 442


دوازدهم اسفند :


نفیسه :


(آیه 28)- دیدیم که مردم شهر «انطاکیه» چگونه به مخالفت با پیامبران الهى قیام کردند اکنون ببینیم سرانجام کارشان چه شد؟

قرآن در این زمینه مى‏گوید: «ما بر قوم او بعد از (شهادت) وى هیچ لشکرى از آسمان نفرستادیم، و اصولا سنت ما چنین نیست که براى نابود ساختن این اقوام سرکش متوسل به این امور شویم» (وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما کُنَّا مُنْزِلِینَ).
ما نیاز به این امور نداریم، تنها یک اشاره کافى است که همه آنها را خاموش سازیم و به دیار عدم بفرستیم و تمام زندگى آنها را در هم بکوبیم.


(آیه 29)- سپس مى‏افزاید: «تنها یک صیحه آسمانى تحقق یافت، صیحه‏اى تکان دهنده و مرگبار، ناگهان همگى خاموش شدند»! (إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ).
یک صیحه، آن هم در یک لحظه زود گذر، بیش نبود، فریادى بود که همه فریادها را خاموش کرد، و تکانى بود که همه را بى‏حرکت ساخت!
بسوزند چوب درختان بى‏بر
سزا خود همین است مر بى‏برى را!


(آیه 30)- در این آیه با لحنى بسیار گیرا و مؤثر برخورد تمام سرکشان تاریخ را با دعوت پیامبران خدا یک جا مورد بحث قرار داده، مى‏گوید: «وا حسرتا بر این بندگان که هیچ پیامبرى براى هدایت آنها نیامد مگر این که او را به باد استهزا گرفتند» (یا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ).
بیچاره و محروم از سعادت آنها گروهى که نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند، بلکه به استهزا و سخریه آنها برخیزند.


(آیه 31)- غفلت دائم: در این آیه با توجه به بحثى که در آیه قبل درباره غفلت مستمر گروه عظیمى از مردم جهان در طول اعصار و قرون پیشین گذشت، مى‏فرماید: «آیا آنها ندیدند که ما افراد زیادى از قرون و اقوام پیشین از آنها را (بر اثر طغیان و ظلمشان) به هلاکت رساندیم»؟! (أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ).
اینها نخستین گروه نیستند، اقوام سرکش دیگرى در این جهان زندگى مى‏کردند، و سرنوشت دردناک آنها که بر صفحات تاریخ ثبت است و آثار غم انگیزشان که در ویرانه‏هاى شهرهاى آباد آنها بر جاى مانده در برابر چشم آنها قرار دارد، آیا این مقدار براى درس عبرت کافى نیست؟! در پایان آیه مى‏افزاید: «آنها هرگز به سوى ایشان بازگشت نمى‏کنند» (أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لا یَرْجِعُونَ). یعنى مصیبت بزرگ اینجاست که امکان بازگشت به دنیا و جبران گناهان و بدبختیهاى گذشته را ندارند، چنان پلها در پشت سر آنان ویران گشته که بازگشتشان هرگز ممکن نیست!


(آیه 32)- در این آیه مى‏افزاید: «همه آنها بدون استثنا در روز قیامت نزد ما حاضر مى‏شوند» (وَ إِنْ کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ).
یعنى اینطور نیست که اگر هلاک شدند و نتوانستند به این جهان بازگردند مسأله تمام است، نه مرگ در حقیقت آغاز کار است نه پایان، به زودى همگى در عرصه محشر براى حساب گردآورى مى‏شوند، و بعد از آن مجازات دردناک الهى، مجازاتى مستمر و پى‏گیر در انتظار آنهاست.


(آیه 33)- این هم نشانه‏هاى دیگر: از آنجا که بحث در آیات گذشته پیرامون مبارزه فرستادگان پروردگار با شرک و بت پرستى بود، همچنین در آیه قبل اشاره‏اى به مسأله معاد شده بود در اینجا نشانه‏هایى از توحید و معاد را توأما بیان مى‏کند تا وسیله‏اى باشد براى بیدارى منکران و ایمان به مبدأ و معاد.
نخست از احیاى زمینهاى مرده و برکاتى که از آن عائد انسانها مى‏شود بحث کرده، مى‏فرماید: «زمینهاى مرده براى آنها نشانه آشکارى است (از مبدأ و معاد) ما آن را زنده کردیم، و دانه‏هایى از آن خارج ساختیم و آنها از آن تغذیه مى‏کنند» (وَ آیَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ).
مسأله حیات و زندگى از مهمترین دلائل توحید است و با تمام پیشرفتهاى علمى هنوز کسى به درستى نمى‏داند تحت تأثیر چه عواملى در روز نخست موجودات بى‏جان تبدیل به سلولهاى زنده شده است؟


(آیه 34)- این آیه توضیح و تشریحى بر آیه قبل است و چگونگى حیات زمینهاى مرده را بیان مى‏کند، مى‏فرماید: «و ما در آن باغهایى از نخلها و انگورها قرار دادیم و چشمه‏هایى از آن جارى ساختیم» (وَ جَعَلْنا فِیها جَنَّاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِیها مِنَ الْعُیُونِ).
در آیه قبل سخن از دانه‏هاى غذایى در میان بود، اما در اینجا از میوه‏هاى نیرو بخش و مغذى سخن مى‏گوید که دو نمونه بارز و کامل آنها «خرما» و «انگور» است که هر یک غذایى کامل محسوب مى‏شود.


(آیه 35)- این آیه هدف آفرینش این درختان پربار را چنین بیان مى‏کند:
«غرض این است که از میوه آن بخورند، در حالى که دست آنها در ساختمان آن کمترین دخالتى نداشته، آیا شکر خدا را به جا نمى‏آورند»! (لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلا یَشْکُرُونَ).
آرى! میوه‏هایى که به صورت غذاى کامل بر شاخسار درختان ظاهر مى‏شود بى‏آنکه کمترین نیازى به پختن و یا تغییرات دیگر داشته باشد به مجرد چیدن از درخت قابل استفاده است، و این نهایت لطف و عظمت پروردگار را درباره انسانها نشان مى‏دهد.
هدف آن است که حس حق شناسى و شکر گزارى انسانها را تحریک کند تا از طریق شکر گزارى قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، که شکر منعم نخستین گام معرفت کردگار است.


(آیه 36)- این آیه سخن از تسبیح و تنزیه پروردگار مى‏گوید، خط بطلان بر شرک مشرکان که در آیات گذشته از آن سخن بود مى‏کشد، و راه توحید و یکتا پرستى را به همگان نشان مى‏دهد، مى‏فرماید: «منزه است کسى که تمام زوجها را آفرید، از آنچه زمین مى‏رویاند، و از خود آنان، و از آنچه نمى‏دانند»! (سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ کُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا یَعْلَمُونَ).
بدیهى است خداوند نیاز به این ندارد که خویشتن را تسبیح و تنزیه کند، این تعلیمى است براى بندگان و دستور العملى است براى پیمودن خط تکامل.
این آیه یکى دیگر از آیاتى است که محدود بودن علم انسان را بیان مى‏کند و نشان مى‏دهد که در این جهان حقایق بسیارى است- از جمله «زوجیّت» در موجودات جهان- که از علم و دانش ما پوشیده است.


(آیه 37)- هر یک از خورشید و ماه آیتى هستند: در اینجا بخش دیگرى از نشانه‏هاى عظمت خدا را در جهان هستى بیان مى‏کند.
نخست مى‏فرماید: «شب براى آنها آیه و نشانه‏اى است» از عظمت خدا (وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ).
در حالى که نور آفتاب همه جا را فراگرفته و سپاه ظلمت به عقب رانده شده «ما نور آفتاب و روز را از آن برمى‏داریم، ناگهان تاریکى همه آنها را فرا مى‏گیرد» (نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ).
دقت در این تعبیر این نکته را بازگو مى‏کند که طبیعت اصلى کره زمین تاریکى است، نور و روشنایى صفتى است عارضى که از منبع دیگرى به او داده مى‏شود، همچون لباس که بر تن کسى بپوشانند که هرگاه آن لباس را بیرون آورد رنگ طبیعى تن آشکار مى‏شود!


(آیه 38)- سومین نشانه‏اى که بعد از آیت شب به آن اشاره شده آیت نور و روشنایى و آفتاب است، مى‏گوید: «و خورشید نیز (براى آنها آیتى است) که پیوسته به سوى قرارگاهش در حرکت است»! (وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها).
این آیه به وضوح حرکت خورشید را بطور مستمر بیان مى‏کند، اما در این که منظور از این حرکت چیست. جدیدترین تفسیر همان است که اخیرا دانشمندان کشف کرده‏اند و آن حرکت خورشید با مجموعه منظومه شمسى در وسط کهکشان ما به سوى یک سمت معین و ستاره دور دستى که آن را ستاره «وگا» نامیده‏اند مى‏باشد.
به هرحال حرکت دادن خورشید این کره بسیار عظیمى که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است آن هم با حرکت حساب شده در این فضاى بیکران از هیچ کس میسر نیست جز از خداوندى که قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش بى‏انتهاست.
و به همین جهت در پایان آیه مى‏فرماید: «این تقدیر خداوند قادر و داناست» (ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ).
در تعبیرات این آیه اشاره‏اى است پر معنى به نظام سال شمسى که از حرکت خورشید در برجها حاصل مى‏گردد و به زندگى بشر نظم و برنامه مى‏دهد.


(آیه 39)- لذا در این آیه براى تکمیل این بحث از حرکت ماه و منازل آن که نظام بخش ایام ماه است، سخن مى‏گوید، و مى‏فرماید: «و ما براى ماه منزلهایى قرار دادیم، و به هنگامى که این منزلها را طى کرد سرانجام به صورت شاخه کهنه قوسى شکل و زرد رنگ خرما در مى‏آید»! (وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ).
منظور از «منازل» همان منزلگاههاى دویست و هشتگانه‏اى است که ماه قبل از «محاق» و تاریکى مطلق طى مى‏کند.
این نظام عجیب به زندگى انسانها نظم مى‏بخشد، و یک تقویم طبیعى آسمانى است که با سواد و بى‏سواد توانایى خواندن آن را دارد.


(آیه 40)- در این آیه سخن از ثبات و دوام این نظم سال و ماه، و شب و روز، است، پروردگار آن چنان برنامه‏اى براى آنها تنظیم کرده که کمترین دگرگونى در وضع آنها پیدا نمى‏شود و تاریخ بشر به خاطر همین ثبات کاملا تنظیم مى‏گردد.
مى‏فرماید: «نه براى خورشید سزاوار است که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشى مى‏گیرد، و هر کدام از آنها در مسیر خود شناورند»! (لَا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ).
مى‏دانیم خورشید دوران خود را در برجهاى دوازده گانه در یک سال طى مى‏کند، در حالى که کره ماه منزلگاههاى خویش را در یک ماه طى مى‏کند.
بنابراین حرکت دورانى ماه در مسیرش دوازده بار از حرکت خورشید در مدارش سریعتر است، لذا مى‏فرماید: خورشید هرگز در حرکت خود به پاى ماه نمى‏رسد تا حرکت یک ساله خود را در یک ماه انجام دهد و نظام سالیانه بر هم خورد.
از آنچه گفتیم روشن مى‏شود که منظور از حرکت خورشید در این بحث حرکت آن بحسب حس ما است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۰۷:۱۰
* مسافر