237 . صفحه 237
نوزدهم مرداد :
نفیسه :

صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى یوسف تکرار کرد، آنها نیز اظهار اطاعت کردند، پیش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حرکت کردند.
مىگویند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه کرد و آخرین بار یوسف را از آنها گرفت و به سینه خود چسباند، قطرههاى اشک از چشمش سرازیر شد، سپس یوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد، اما چشم یعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مىکرد آنها نیز تا آنجا که چشم پدر کار مىکرد دست از نوازش و محبت یوسف برنداشتند، اما هنگامى که مطمئن شدند پدر آنها را نمىبیند، یک مرتبه عقده آنها ترکید و تمام کینههایى را که بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر یوسف فرو ریختند، از اطراف شروع به زدن او کردند و او از یکى به دیگرى پناه مىبرد، اما پناهش نمىدادند! در روایتى مىخوانیم که در این طوفان بلا که یوسف اشک مىریخت و یا به هنگامى که او را مىخواستند به چاه افکنند ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند که این چه جاى خنده است، اما او پرده از راز این خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت
و گفت: «فراموش نمىکنم روزى به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افکندم و خوشحال شدم، با خود گفتم کسى که این همه یار و یاور نیرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان شما دل بستم، اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مىبرم، و به من پناه نمىدهید، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم که به غیر او- حتى به برادران- تکیه نکنم».
به هر حال قرآن مىگوید: «هنگامى که یوسف را با خود بردند و به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که او را در مخفى گاه چاه قرار دهند» آنچه از ظلم و ستم ممکن بود براى این کار بر او روا داشتند (فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ).
سپس اضافه مىکند: در این هنگام «ما به یوسف، وحى فرستادیم (و دلداریش دادیم و گفتیم غم مخور روزى فرا مىرسد) که آنها را از همه این نقشههاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى که آنها تو را نمىشناسد» (وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ).
این وحى الهى، وحى نبوت نبود بلکه الهامى بود به قلب یوسف براى این که بداند تنها نیست و حافظ و نگاهبانى دارد. این وحى نور امید بر قلب یوسف پاشید و ظلمات یأس و نومیدى را از روح و جان او بیرون کرد.(آیه 16)- برادران یوسف نقشهاى را که براى او کشیده بودند، همان گونه که مىخواستند پیاده کردند ولى بالاخره باید فکرى براى بازگشت کنند که پدر باور کند.طرحى که براى رسیدن به این هدف ریختند این بود، که درست از همان راهى که پدر از آن بیم داشت و پیش بینى مىکرد وارد شوند، و ادعا کنند یوسف را گرگ خورده، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مىگوید: «شب هنگام برادران گریه کنان به سراغ پدر رفتند» (وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ). گریه دروغین و قلابى، و این نشان مىدهد که گریه قلابى هم ممکن است و نمىتوان تنها فریب چشم گریان را خورد!(آیه 17)- پدر که بىصبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش یوسف را مىکشید سخت تکان خورد، بر خود لرزید، و جویاى حال شد «آنها گفتند: پدر جان ما رفتیم و مشغول مسابقه (سوارى، تیراندازى و مانند آن) شدیم و یوسف را (که کوچک بود و توانایى مسابقه را با ما نداشت) نزد اثاث خود گذاشتیم (ما آنچنان سرگرم این کار شدیم که همه چیز حتى برادرمان را فراموش کردیم) و در این هنگام گرگ بىرحم از راه رسید و او را درید»! (قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ).
«ولى مىدانیم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى کرد، هر چند راستگو باشیم» (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقِینَ). چرا که خودت قبلا چنین پیش بینى را کرده بودى و این را بر بهانه، حمل خواهى کرد.(آیه 18)- و براى این که نشانه زندهاى نیز به دست پدر بدهند، «پیراهن او (یوسف) را با خونى دروغین (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند» خونى که از بزغاله یا بره یا آهو گرفته بودند (وَ جاؤُ عَلى قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ).
اما از آنجا که دروغگو حافظه ندارد، برادران از این نکته غافل بودند که لااقل پیراهن یوسف را از چند جا پاره کنند تا دلیل حمله گرگ باشد، آنها پیراهن برادر را که صاف و سالم از تن او به در آورده بودند خون آلود کرده نزد پدر آوردند، پدر هوشیار پرتجربه همین که چشمش بر آن پیراهن افتاد، همه چیز را فهمید و گفت:
شما دروغ مىگویید «بلکه هوسهاى نفسانى شما این کار را برایتان آراسته» و این نقشههاى شیطانى را کشیده است (بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً).
در بعضى از روایات مىخوانیم او پیراهن را گرفت و پشت و رو کرد و صدا زد: پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نیست؟ و به روایت دیگرى پیراهن را به صورت انداخت و فریاد کشید و اشک ریخت و گفت: این چه گرگ مهربانى بوده که فرزندم را خورده ولى به پیراهنش کمترین آسیبى نرسانده است، و سپس بىهوش شد و بسان یک قطعه چوب خشک به روى زمین افتاد ولى به هنگام وزش نسیم سرد سحرگاهى به صورتش به هوش آمد.
و با این که قلبش آتش گرفته بود و جانش مىسوخت اما هرگز سخنى که نشانه ناشکرى و یأس و نومیدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نکرد، بلکه گفت:
«من صبر خواهم کرد، صبرى جمیل و زیبا» شکیبایى توأم با شکرگزارى و سپاس خداوند (فَصَبْرٌ جَمِیلٌ).
قلب مردان خدا کانون عواطف است، جاى تعجب نیست که در فراق فرزند، اشکهایشان همچون سیلاب جارى شود، این یک امر عاطفى است، مهم آن است که کنترل خویشتن را از دست ندهند یعنى، سخن و حرکتى برخلاف رضاى خدا نگوید و نکند.
و سپس گفت: «من از خدا (در برابر آنچه شما مىگویید) یارى مىطلبم» (وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ). از او مىخواهم تلخى جام صبر را در کام من شیرین کند و به من تاب و توان بیشتر دهد تا در برابر این طوفان عظیم، خویشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.
نکتهها:
1- در برابر یک ترک اولى!
ابو حمزه ثمالى از امام سجاد علیه السّلام نقل مىکند که من روز جمعه در مدینه بودم، نماز صبح را با امام سجاد علیه السّلام خواندم، هنگامى که امام از نماز و تسبیح، فراغت یافت به سوى منزل حرکت کرد و من با او بودم، زن خدمتکار را صدا زد، گفت: مواظب باش، هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهید، زیرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگوید: گفتم هر کسى که تقاضاى کمک مىکند، مستحق نیست!
امام فرمود: درست است، ولى من از این مىترسم که در میان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم، و بر سر خانواده ما همان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد! سپس فرمود: به همه آنها غذا بدهید (مگر نشنیدهاید) براى یعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىکردند، قسمتى را به مستحقان مىداد و قسمتى را خود و فرزندانش مىخورد، یک روز سؤال کننده مؤمنى که روزهدار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه یعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذاى اضافى خود کمک کنید، چند بار این سخن را تکرار کرد، آنها شنیدند و سخن او را باور نکردند، هنگامى که او مأیوس شد و تاریکى شب، همه جا را فرا گرفت برگشت، در حالى که چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت کرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت، در حالى که شکیبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما یعقوب و خانواده یعقوب، کاملا سیر شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود! سپس امام اضافه فرمود: خداوند به یعقوب در همان صبح، وحى فرستاد که تو اى یعقوب بنده مرا خوار کردى و خشم مرا برافروختى، و مستوجب تأدیب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى ... اى یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مىکنم و این به خاطر آن است که به آنها علاقه دارم»! قابل توجه این که به دنبال این حدیث مىخوانیم که ابو حمزه مىگوید از امام سجاد علیه السّلام پرسیدم: یوسف چه موقع آن خواب را دید؟
امام علیه السّلام فرمود: «در همان شب».
از این حدیث به خوبى استفاده مىشود که یک لغزش کوچک و یا صریحتر یک «ترک اولى» که گناه و معصیتى هم محسوب نمىشد (چرا که حال آن سائل بر یعقوب روشن نبود) از پیامبران و اولیاى حق چه بسا سبب مىشود که خداوند، گوشمالى دردناکى به آنها بدهد، و این نیست مگر به خاطر این که مقام والاى آنان ایجاب مىکند، که همواره مراقب کوچکترین گفتار و رفتار خود باشند.
2- دعاى گیراى یوسف!
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
هنگامى که یوسف را به چاه افکندند، جبرئیل نزد او آمد و گفت: کودک! اینجا چه مىکنى؟ در جواب گفت: برادرانم مرا در چاه انداختهاند.
گفت: دوست دارى از چاه خارج شوى؟ گفت: با خداست اگر بخواهد مرا بیرون مىآورد، گفت: خداى تو دستور داده این دعا را بخوان تا بیرون آیى، گفت:
کدام دعا؟ گفت: بگو اللّهمّ انّى اسئلک بانّ لک الحمد لا اله الّا انت المنّان، بدیع السّموات و الارض، ذو الجلال و الاکرام، ان تصلّى على محمّد و آل محمّد و ان تجعل لى ممّا انا فیه فرجا و مخرجا:
«پروردگارا! من از تو تقاضا مىکنم اى که حمد و ستایش براى تو است، معبودى جز تو نیست، تویى که بر بندگان نعمت مىبخشى آفریننده آسمانها و زمینى، صاحب جلال و اکرامى، تقاضا مىکنم که بر محمد و آلش درود بفرستى و گشایش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى».
به هر حال با فرا رسیدن یک کاروان، یوسف از چاه نجات یافت.(آیه 19)- به سوى سرزمین مصر: یوسف در تاریکى وحشتناک چاه که با تنهایى کشندهاى همراه بود، ساعات تلخى را گذراند اما ایمان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از ایمان، نور امید بر دل او افکند و به او تاب و توان داد که این تنهایى وحشتناک را تحمل کند و از کوره این آزمایش، پیروز به در آید.
چند روز از این ماجرا گذشت خدا مىداند، به هر حال «کاروانى سر رسید» (وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ).
و در آن نزدیکى منزل گزید، پیداست نخستین حاجت کاروان تأمین آب است، لذا «کسى را که مأمور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند» (فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ).
«مأمور آب، دلو خود را در چاه افکند» (فَأَدْلى دَلْوَهُ).
یوسف از قعر چاه متوجه شد که سر و صدایى از فراز چاه مىآید و به دنبال آن، دلو و طناب را دید که بسرعت پایین مىآید، فرصت را غنیمت شمرد و از این عطیه الهى بهره گرفت و بىدرنگ به آن چسبید.
مأمور آب احساس کرد دلوش بیش از اندازه سنگین شده، هنگامى که آن را با قوت بالا کشید، ناگهان چشمش به کودک خردسال ماه پیکرى افتاد «فریاد زد: مژده باد، این کودکى است» به جاى آب (قالَ یا بُشْرى هذا غُلامٌ).
کم کم گروهى از کاروانیان از این امر آگاه شدند ولى براى این که دیگران باخبر نشوند و خودشان بتوانند این کودک زیبا را به عنوان یک غلام در مصر بفروشند، «این امر را به عنوان یک سرمایه نفیس از دیگران مخفى داشتند» (وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً).
و گفتند: این متاعى است که صاحبان این چاه در اختیار ما گذاشتهاند تا براى او در مصر بفروشیم.
و در پایان آیه مىخوانیم: «و خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند آگاه بود» (وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ).(آیه 20)- «و سرانجام یوسف را به بهاى کمى- چند درهم- فروختند» (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ).
و این معمول است که همیشه دزدان و یا کسانى که به سرمایه مهمى بدون زحمت دست مىیابند از ترس این که مبادا دیگران بفهمند آن را فورا مىفروشند، و طبیعى است که با این فوریت نمىتوانند بهاى مناسبى براى خود فراهم سازند.
و در پایان آیه مىفرماید: «آنها نسبت به (فروختن) یوسف، بىاعتنا بودند» (وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ).(آیه 21)- در کاخ عزیز مصر! داستان پرماجراى یوسف با برادران که منتهى به افکندن او در قعر چاه شد به هر صورت پایان پذیرفت، و فصل جدیدى در زندگانى این کودک خردسال در مصر شروع شد.
به این ترتیب که یوسف را سرانجام به مصر آوردند، و در معرض فروش گذاردند و طبق معمول چون تحفه نفیسى بود نصیب «عزیز مصر» که در حقیقت مقام وزارت یا نخست وزیرى فرعون را داشت گردید.قرآن مىگوید: «و آن کسى که او را از سرزمین مصر خرید [عزیز مصر] به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار (و به چشم بردگان به او نگاه نکن) شاید براى ما سودمند باشد و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم» (وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْواهُ عَسى أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً).
از این جمله چنین استفاده مىشود که عزیز مصر فرزندى نداشت و در اشتیاق فرزند به سر مىبرد، هنگامى که چشمش به این کودک زیبا و برومند افتاد، دل به او بست که به جاى فرزند براى او باشد.
سپس اضافه مىکند: «و این چنین یوسف را، در آن سرزمین، متمکن و متنعم و صاحب اختیار ساختیم» (وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ).
بعد از آن اضافه مىنماید که: «و ما این کار را کردیم تا تأویل احادیث را به او تعلیم دهیم» (وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ).
منظور از «تأویل احادیث» علم تعبیر خواب است که یوسف از طریق آن مىتوانست به بخش مهمى از اسرار آینده آگاهى پیدا کند.
در پایان آیه مىفرماید: «خداوند بر کار خود، مسلط و غالب است ولى بسیارى از مردم نمىدانند» (وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ)(آیه 22)- یوسف در این محیط جدید که در حقیقت یکى از کانونهاى مهم سیاسى مصر بود، با مسائل تازهاى رو برو شد، در یک طرف دستگاه خیره کننده کاخهاى رؤیایى و ثروتهاى بىکران طاغوتیان مصر را مشاهده مىکرد، و در سوى دیگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مىشد، و از مقایسه این دو با هم، رنج و درد فراوانى را که اکثریت توده مردم متحمل مىشدند بر روح و فکر او سنگینى مىنمود و او در این دوران دائما مشغول به خودسازى، و تهذیب نفس بود، قرآن مىگوید: «و هنگامى که او به مرحله بلوغ و تکامل جسم و جان رسید (و آمادگى براى پذیرش انوار وحى پیدا کرد) ما حکم و علم به او دادیم» (وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً).
«و این چنین نیکوکاران را پاداش مىدهیم» (وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).منظور از «حکم و علم» که در آیه بالا مىفرماید ما آن را پس از رسیدن یوسف به حدّ بلوغ جسمى و روحى به او بخشیدیم، یا مقام وحى و نبوت است و یا این که منظور از «حکم»، عقل و فهم و قدرت بر داورى صحیح که خالى از هوى پرستى و اشتباه باشد و منظور از «علم»، آگاهى و دانشى است که جهلى با آن توأم نباشد، و هر چه بود این «حکم و علم» دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود که خدا به یوسف بر اثر پاکى و تقوا و صبر و شکیبایى و توکل داد.
چرا که خداوند به بندگان مخلصى که در میدان جهاد نفس بر هوسهاى سرکش پیروز مىشوند مواهبى از علوم و دانشها مىبخشد که با هیچ مقیاس مادى قابل سنجش نیست.
هانیه :
من دو نکته کوجولو در کل این صفحه برام جالب بود...
اینکه در هر سختی ای حواسم بخدا باشه و صبر جمیل داشته باشم. .. از دست دادن غزیزترین چیزها یا کسانت که بهشون دل بستی... برات فقط سکوت و صبر باشه... این بخش از ایه خیلی بمن چسبید ... من یه سرچ کوچولو در نت کردم ... یعنی صبری که برا خدا باشه و هیچ ناامیدی یا توقعی هم نداشته باشی .... یادم در ایات سوره بقره که بحث میشد. تفاوت صبر و انتظار را داستیم. تو صبر انگار یه جور رها کردن برا خداست ...
و ایمان به اینکه خدا فراموشت نمی کنه و یاری رسانه.اینکه در طی این داستان خدا مهر یوسف رو در دل چه کسایی نمی ذاره یا میذاره که دقیقا همون سرنوشتی که باید، براش اتفاق بیوفته ... مسلما زیبایی یا حسن خلق یوسف در برخورد با انسانهای مختلف تغییر نکرده بود. اما بسته به ادمایی که سر راه اون ظاهر میشوند گاهی این زیبایی و مهر دیده نمیشه و اون شاید به طینت خود همون ادما ربط داره که دیبایی یه سری چیزا رو نمی بینند ... صفت غالب بودن خدا در این ایه بمن خیلی چسبید و این امیدواری که اگه نیکوکار باشیم خدا حواسش بیشتر بهمون هست ... حتی دلمونم بسپاریم بخودش تا مهرمون رو تو دل هر کی میخواد بذاره.